تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - وقتی اکسو میره سر کار 29

وقتی اکسو میره سر کار 29

چهارشنبه 29 مرداد 1393 01:34 ق.ظنویسنده : mariya kai xo

 

سلام من اووومدم..... اول از همه ازتون تشکر میکنم که من رو ساپورت میکنین...این قسمت به نظر خودم یکم هیجانی شد خخخخخخخخخخ بیاین ادامه......


چنیول :

_کی گشنشه؟

شیومین:

_ دشمن.....

بکهیون :

_ عههههههه شیومین آقا شجاع چیشد پس.....

شیومین:

_ همه چیز رو که نباید توضیح داد.....

سوهو :

_ بریم یه چیزی بگیریم بخوریم بعد بریم  خونه...

فاطمه :

_ نه خونه نه.....

سوهو:

_ ساعت 10 میفهمین؟؟؟؟؟باید فردا کارامون رو بکنیم پس فردا برگردیم بریم.....

لی:

_ چرا انقد زود؟

سوهو:

_ چون که مرده صاحب خونه زنگ زده گفته زود تر بیاین کارمون عقب نمونه...

سهون:

_ ای تو روحش......

کریس:

_ بهش زنگ بزن بگو تا ما بیایم ماه رمضون شروع میشه منم ماه رمضون نمیرم سر کار.....

چنیول:

_ الان که چی مثلا روزه میگیری؟خخخخ

بکهیون :

_ دیونه اگه اینجا باشه که براش بهتر ....دیگه روزه هم نمیگیره....همه رو میخوره....

کریس:

_نچ......دیگ به دیگ میگه فس فس نکن.....وای کنت یو آندرستند می؟

لوهان:

_ فحش داد؟؟

کای :

_بیا دوباره رفت رو انگلیسی.....یکی  فارسیش کنه......

مائده:

_ میگه چرا نمیتونی من رو بفهمی.....

بکهیون:

_ بیشتر شباهت به جمله های عاشقونه میداد....

کریس:

_ بیکاز یو آر وری وری خر.....

بکهیون با تعجب گفت:

_ این دیگه فحش بود......

مائده:

_آفرین.....

ماریا :

_ نه فحش نبود.....فقط گفت تو خیلی خری.....

کریس :

_ آیم هانگری.....

مائده:

_ پلیز  خفه ...الان چنیول داشت گل لغت میکرد......

کریس:

_ باتو نبودم.....

مائده:

_  عهههههه پس با خودتم در گیری ....روانی.....

کریس:

_ فوضول هم که هستی.....

مائده:

_اونش دیگه به شما مربوط نیست....

کریس:

_ حقت بود میزاشتم پسره میبردتت شاید آدم میشدی.....

هانیه:

_ینی چی پسره میبردتت...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مائده:

_ الان موقش نیست....

و بعد رو کرد به کریس و گفت:

_ اگه برده بودتم بهتر از این بود که تو منت سرم بذاری .....

کریس:

_ گشنمه و  وقت کل کل کردن باتورو ندارم.....

مائده :

_ بگو کم اوردی.....چرا گشنه گی رو بهونه میکنی؟؟؟؟

سوهو:

_ بریم بریم یه چیزی بخوریم تا دعوا تون نشده......

زهرا :

_ دیگه بیشتر از این؟

بعد از خوردن شام  و سوار چند تا چیز دیگه شدن به هتل برگشتن و صبا و ستاره هم به اسرار بقیه اومدن توی هتل ......

دم درب هتل.....

ماریا رو کرد به همه گفت:

_ خیلی خوب .....خوب گوش کنید ببینین چی میگم......ما با شما پسرا نبودیم......شما هم با ما نبودین .....اوکی؟...خب ما الان میریم بالا هر وقت  بهتون اس دادم اونوقت شما بیاین که بابام شک نکنه.....

 

دخترا همه گی با هم وارد هتل شدن و پدر ماریا و زهرا روی مبل های مهمان نشسته بود و وقتی اومدن داخل گفت:

_ الانم دیگه نمیو مدید......

زهرا :

_س ...سلام بابا.....

ماریا :

_ سلام .....شما هنوز بیدارید؟؟؟؟؟

از جاش بلند شد و گفت:

_ چرا انقد دیر کردید؟؟؟؟؟

زهرا:

_ باااااباااااا رفته بودیم شهر بازی نرفته بودیم که تو بازار....بعدشم شهر بازی دیگه باید یکم  طول بکشه.....

_ خیلی خب شام خوردید یا بگم براتون بیارن.....

ماریا :

_ خوردیم.......الان میشه بریم بالا؟

_ برید.....

 

***********

لی :

_ بیاین بریم دیگه خسته شدم بسکه رو پا وایستادم......

 

بکهیون :

_ صب کن الان به شیما اس میدم.....

لوهان:

_ من چقد بد بختم....

سهون:

_ چرا؟

لوهان:

_ ...آخر موفق نشدم شمارش رو بگیرم......

کای:

_ نه ..نه صب کن ماری اس داد.....

سوهو:

_ چیمی گه.....

کای :

_ میگه اوضاع خیطه یه ده دیقه دیگه بیاین......

لی :

_ ااااااه  ده دیقه صب کردیم باید ده تای دیگه هم بمونیم.....

_کریس با عصبانیت گفت:

_ آدم روانی .....میگه باباش بو برده ....ابلح....نکنه میخوای امشب تو کوچه بخوابی.....

دی.او:

_ چرا انقد اعصاب داری تو:

_ کریس:

_ مگه این دختره اعصاب برا آدم جا میزاره....

تائو :

_ مائده رو میگی؟؟؟؟؟

کریس:

_اهوووم.......

************

مائده درب سوئیت رو باز کرد و با اعصبانیت و خسته گی کفشاش  رو در آورد و پرت کرد یه گوشه:

_ هانیه:

_ هووووووووووووییییییییییی چطه.....؟؟؟؟؟

ماریا:

_ هوی به گوسفند میگن......

هانیه :

_ اگه حرکات یه گوسفند رو در نیاره کسی هم  استلاحاتی که به گوسفند میگن رو بهش نمیگه.......

فاطمه روی مبل لم داد و گفت:

_آخ آخ آخ.......( از روی خسته گی....)

زهرا:

_ وای وای وای .....کوه کندی.....

شیما:

_ آره دیگه.....اگه 5.6 ساعت جلو  چشت یه پسر باشه از کوه کندنم بد تره......

مائده:

_ ماشالا شماکه جلو چششون نبودید تو  دهنشون بودید.....

ماریا:

_ حسودیدت میشه؟؟؟؟؟

مائده:

_ من و حسودی؟؟؟؟؟اونم به شما؟؟؟؟؟؟هنوز اونقد بد بخت نشدم که به  شما حسودی کنم......

ده دیقه بعد....

تق.....تق.....تق.....

ماریا:

_ شما؟؟؟؟؟؟؟خخخخخخخخخخ

صبا:

_ مرده شورت رو ببرن ماری....هههههههههه

ستاره:

_کصافط.....ههههههههههه

بقیه:

_

ماریا با خنده گفت:

_ بابا منظورم کیه بود .....

هانیه:

_ حالا پاشو برو درو باز کن.....

از دید ماریا:

پاشدم و رفتم در  و باز کردم و دیدم کای سلام کردم..... گفت:

_ اومدم ببینم چیزی کم دارید یا نه....

خندیدم و گفتم:

_ نه دستت درد نکنه مثلا اینجا هتل ماست.....

کای:

_ خوب برا همین میگم دیگه.....تو یادی ازم نکردی گفتم خودم پا پیش بذارم.....

بعد با حالت مضلومانه ای گفت:

_ نمیزاری بیام تو......

گفتم:

_ چرا؟؟؟؟

گفت:

_ میخوام پشیت باشم....

یه لبخند شیطونی زدم و گفتم :

_من مشکلی ندارم .....ولی بچه هارو چی کار کنم....

گفت:

_ اون با من فقط طبیعی رفتار کن.....

منظورش رو نفهمیدم گفتم:

_ چی؟؟؟؟

دستش رو کوبوند تو درو درو هول داد و اومد توی سوییت.....من که تازه منظور کای رو فهمیده بودم گفتم:

_ چرا اینجوری میکنی؟؟؟؟؟

کای رفت جلو تر و مائده در حالی که لم داده بود گفت:

_ ااااه دیگه چیه تو سوئیت خودمون هم نباید ارامش داشته باشیم .....یه یالایی یه چیزی میگفتی بد نبود...........

کای صداش رو صاف کرد و گفت:

_ اونطرف باها تون کار دارن.......

صبا:

_ کدوم طرف؟؟؟؟؟؟

کای :

_ تو سوئیت ما....

هانیه :

_ پاشین بریم ....من دلم برا تائو تنگید.....

شیما:

_ اونوخت پس فردا که رفتن خونشون تو چه گورتو میکنی......

بعد با بغض گفت:

_ منم همینطورم.....پاشین بریم...........

همه از جاشون بلند شدن و از در سوئیت رفتن بیرون و ماریا هم اومد بره دنبالشون بیرون که کای دستش رو گرفت کشید داخل سوئییت و در رو بست و با ی لبخند شیطونی گفت :

_ دیدی بیرونشون کردم........

بعد هم صورتش رو به صورت ماریا نزدیک کرد و گونه ی ماریا رو ب...///و..//س../ی/د.

فاطمه از دست شویی اومد بیرون و گفت:

_ کی بود در میزد؟؟؟؟؟؟؟......

 


آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 مرداد 1393 01:48 ق.ظ

 
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:28 ب.ظ
I'd like to thank you for the efforts you have put in writing
this website. I am hoping to view the same high-grade blog posts by you later on as well.
In truth, your creative writing abilities has motivated me to get my own, personal website
now ;)
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 06:15 ب.ظ
Your style is really unique in comparison to other people I've read stuff from.

Many thanks for posting when you have the opportunity, Guess I'll just book
mark this web site.
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:17 ب.ظ
I appreciate, result in I found just what I used
to be looking for. You've ended my 4 day long hunt!
God Bless you man. Have a great day. Bye
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:27 ب.ظ
Howdy would you mind sharing which blog platform you're
using? I'm planning to start my own blog soon but I'm having a hard time making a
decision between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your design seems different then most blogs and I'm looking for something completely unique.
P.S My apologies for getting off-topic but I had to ask!
پنجشنبه 30 مرداد 1393 05:43 ب.ظ
اونیییی من نتم خیلی خرابه همش قطع میشهواسه همین اگه دیر میام ببخشید خییییلی باحال بود این قسمت خخخ کای چه کارایی میکنهممنونم اونیی اگه خواستی یه داستان دیه بنویسی منو با لوهان بذار
mariya kai xo
خخخخخخ باشه عزیزم ....درکت میکنم نت خراب خیلی بده
چهارشنبه 29 مرداد 1393 06:11 ب.ظ
عزیزم ماریا خیلی خوب بود عاشق کل کل کریس و مائدم. عزیزم کای تفلی فکر کرد تنها شدین .... خیلی خوب بود خسته نباشی بوووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسسسسسسسس
mariya kai xo
قوربونت برم عزیز دلمممممممممممممممممممم ....... خخخخخخخ
چهارشنبه 29 مرداد 1393 12:03 ب.ظ
ای كای فاسدددددددددد
خخخخخخخخخخخخخخخخخ
عالی بود
زودی اپ كن كووووووووووووماوا
بووووووس
mariya kai xo
شور خودت فاسده خخخخخخخخخدمت توهم گرم که میخونی عزیزم.........
چهارشنبه 29 مرداد 1393 10:26 ق.ظ
مچتووو گرفتممممممممم به به چه كارا هم كه میكنین اونم جلو بچه
خخخخخ فداااات
mariya kai xo
قوربونت برم عزیزم........
چهارشنبه 29 مرداد 1393 09:25 ق.ظ
عااااااااااااااماری گند زدیییییییی.....هههههههگوسفندو خوب اومدی من آدم بشو نیستم..دمممت خعلی باحال بود..دوس دارم حرص کیریسو دربیارررممم
mariya kai xo
خخخخخخ ای بیشور اگه دوس داری اذیتش کنی پس منم زودی بهم میرسونمتون خخخخخخخخخخ شوخی کردم آجی
چهارشنبه 29 مرداد 1393 04:31 ق.ظ
خب اون هانیه ست من هانی...هانی اسمیه که تو خونه بهم میگن اسم اصلیم شادیه که به کره ای میشه هانی....
mariya kai xo
آها پس اوکی عزیزم
چهارشنبه 29 مرداد 1393 03:31 ق.ظ
عیب نداره من لی هم میدوستم...از اونجایی که کل اکسو رو دوست دارم مشکلی نیست...
اما داستان بعدی من و چانی یادت نره...خیلی پررو ام بخدا...
mariya kai xo
باشه عزیزم....حتما.....تو داستان بعدیم تو با چانی اسمتون اولیه....خخخخخخخ
راستی یه هانیه دیگه هم تو داستانم هست خخخخخ چه کنم....؟؟؟؟؟ اسمت رو چی بذارم؟؟؟؟
چهارشنبه 29 مرداد 1393 03:22 ق.ظ
وااای جیییغغغ...فاطمه...بیچاره ها الان مرگشون امضا شد...اگه چانی دوست دختر نداره منو بذار باش البته اگه راه داره...
mariya kai xo
عزیزم راکه داره بیارمت تو داستانم ولی چانی پره...خخخخخخخخ فقط دی .او با لی خالین خخخخخخخخ
ایشالا تو داستان بعدی....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر