تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - BTD13

BTD13

سه شنبه 21 مرداد 1393 12:10 ب.ظنویسنده : vrene♥lover

 
گفته باشم داستان با غم تموم میشه
شیما: تو صبر کن لوهان..
لوهان سر جای خودش ایستاد
سهون یه نگاهی به شیما کرد وگفت :منظورت چیه.که بیام خواستگاریت.من فعلا نمیخام از دواج کنم

شیما:ااا.پس به فکر دوستی با من هم از الان به بعد نباش

شیما در حالی که میخاست از کلاس بیرون بره رو به لوهان کرد و گفت
 آخه تو مگه پسر نیستی؟واقعا واست متاسفم

سهون:شیماااااا.کافیه.بس کن دیگه

شیما رو به سهون کرد وگفت:تمومه.همه چیز تمومه.من از اول از تو متنفر بودم.اصلا تورو آدم حساب نمیکردم.الان هم تو اصلا واسم مهم نیستی.این بدون آقای اوه.من دارم میرم امریکا.چون به درس خوندن اینجا علاقه ای ندارم
اقای لو به من هم خوش گذشت
شیما اینو  وگفت ورفت
سهون با تعجب به در کلاس زل زده بود باورش نمیشد یه دختر اینطوری با احساساتش بازی کرده باشه

لوهان یه نگاهی به سهون انداخت و با منظره ای تعجب اور رو به رو شد ون هم گریه کردن سهون بود
لوهان نتونست که کاری نکن.چون اون موقع کای بود ونمیخاست کای از ماجرا خبر دار بشه
ولی دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و رفت کنار سهون نشست ودستش رو دور گردن سهون انداخت وبا دستش اشکای سهون رو پاک کرد
سهون یه نگاهی به لوهان انداخت و اروم سرش رو ر
وی  پای لوهان گذاشت
کای که نظاره گر اون منظره بود رفتن رو ترجیح داد واز کلاس بیرون رفت
لوهان اروم روی موهای سهون دستی کشید و به سهون گفت:تو منو داری سهون.نگران چی هستی
سهون سرش رو از پاهای لوهان بلند کرد واشکاشو پاک کرد و گفت:اره.تو درست میگی من تو رو دارم
لوهان به سهون گفت که بره خونه و استراحت کنه جزوه ها رو  هم لوهان واسش میبره
سهون رفت خونه وبعد از دوساعت زنگ خونه ی سهون خورد سهون بلند شد ودر رو باز کرد ولوهان رو دید
به لوهان تعارف زد واومد داخل
کنار هم دیگه نشستن لوهان از قیافه ی سهون متوجه ناراحتیش بابت شیما شده بود.بخاطر همین هیچ حرفی نزد
یه سکوت مرگ بار تمام فضای اتاق سهون رو پر کرده بود
لوهان:سهون اگه حالت خوب نیست.میخای من بعدا میام
سهون:نه.نمیخاد بری.من حالم خوبه.
لوهان:مطمئنی؟
سهون:اره
سهون دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره وشروع کرد به گریه کردن
لوهان:سهونا.واسه چی گریه میکنی؟واسه اون دختره؟
سهون:من واقعا اونو دوست داشتم.چرا بامن بازی کرد؟
لوهان هم از شنیدن حرفای سهون ناراحت شد.چون فکر کرده بود.سهون شیما رو فراموش میکنه.اما نه.هنوز فراموش نکرده بود
لوهان:سهون.اون رفته.بسه.چرا انقدر به اون فکر میکنی.اون ارزشش رو نداره
تمام حرفای لوهان بخاطر علاقش به سهون بود.چون نمیخاست سهون باز به شیما فکر کنه
 بعد از یه ساعت گوشی سهون زنگ خورد.اون شیما بود
سهون با تعجب گوشیش رو به لوهان نشون داد.
لوهان متعجب تر از سهون بود
سهون گوشیش رو جواب داد وشیما شروع کرد به حرف زدن
شیما:سهون.من از اول به تو علاقه ای نداشتم.پس لطفا دیگه به من زنگ نزنومن نه حوصله ی تو ونه حوصله عشق تورو دارم.این هم با اخریه که دارم بات حرف میزنم.چون من تو امریکام .دیگه به کره  نمیام.خوش باش
شیما اینو گفت و قطع کرد
موبایل از دست سهون افتاد
لوهان سریع سمت سهون رفت واز پشت گرفتش که زمین نخوره
لوهان:سهون خوبی؟حالت خوبه؟چی شد؟چی گفت؟
سهون:لوهان میخام تنها باشم.لطفا برو
لوهان هم بدون هیچ حرفی.سریع وسایلش رو جمع کرد وسمت در رفت ونیشخندی زد
یه خورده که از خونه ی سهون دور شد
به شیما زنگ زد
لوهان:کجایی؟ادرست رو بده الان میام
شیما ادرس رو گفت ومنتظر لوهان شد
وقتی لوهان به شیما رسید
شیما رو با چشمای قرمز دید
لوهان:واسه چی گریه میکنی.تو هنوز خیلی وقت داری.بیا این هم پولت.خوب نقشت رو بازی کردی.ازت راضیم
شیما:لوهان.ازت متنفرم(
)
لوهان:منم همین طور.پولت رو که گرفتی.حالا به سلامت....

شب همون روز
لوهان:الو.سهونا خوبی؟
سهون:اره.خوبم
لوهان:دیگه به اون دختر فکر نکن.اون لیاقت تو رو نداشت
سهن:لوهان .من.من.ممم.ن
لوهان:تو چی سهون؟کجایی؟
سهون:لوهان دوست دارم
سهون این رو گفت و....صدای داد سهون تو گوش لوهان پیچید
لوهان با تعجب ونگرانی داد میزد:سهون.سهونا
سریع به سمت خونه ی سهون رفت و10دقیقه گذشت ودم در خونه ی سهون رسید ونفس نفس زنان به مردم که دم در خونهی سهون جمع شده بودن نگاه میکرد تو اون لحظه به همه چی فکر میکرد جز....
که همون موقع به جنازه ی خونی سهون رو به رو شد....وهمون موقع ازحال رفت
وقتی چماش رو باز کرد خودش رو تو بیمارستان دید وداد میزد.سهون.سهون کجاس
شیما:سهون....سهون مرد.تو کشتیش عوضی
لوهان:چچی.چچچچ...ییی چی میگی؟
لوهان سریع از تحختش اومد پایین ومثل دیونه ها از بیمارستان اومد بیرون
وتو خیابون راه میرفت و خودش رو وسط خیابون دید ویک ماشین
لوهان بدون هیچ عکس العملی همون جا وایستاد و......



((قرار بود داستان با خوشی تموم بشه.من نتونستم با خوشی بنویسم.به بزرگی خودتون ببخشید))

آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مرداد 1393 02:35 ب.ظ

 
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:39 ق.ظ
Very good post. I will be experiencing many of these
issues as well..
چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:14 ب.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right
here. The sketch is tasteful, your authored subject matter
stylish. nonetheless, you command get got an nervousness over
that you wish be delivering the following. unwell unquestionably come further formerly again since exactly
the same nearly very often inside case you shield this increase.
جمعه 11 فروردین 1396 04:16 ق.ظ
I'm not sure where you're getting your information, but great topic.
I needs to spend some time learning much more or understanding more.
Thanks for wonderful info I was looking for this information for my mission.
شنبه 25 مرداد 1393 01:53 ب.ظ
این BTD قسمت دوازدهش دقیقا کجاست؟
نمیتونم پیداش کنم.
راستی خیلی خوب مینویسی
به داستان نوشتن ادامه بده
نویسنده ی خوبی میشی
پنجشنبه 23 مرداد 1393 12:29 ق.ظ
وایی این خیلی باخال بود آجی اشکم رو در آورد...عجب لوهانی بودا نچ نچ نچ.....عالی بود...
چهارشنبه 22 مرداد 1393 02:41 ب.ظ
من چقد بدبختم گریه كردم خخخخ
كوماوا
عالی بود
منم اینطورم ولی هیچ وقت با كسی بازی نمیكنم چون میدونم چ حس بدی داره
منتظر بقیه داسی هات میمونم بوووووووووووووس
فایتینگ
خسته نباشی
سه شنبه 21 مرداد 1393 05:38 ب.ظ
هق هق عالیییییییییی بود
H♥ney SS501
سه شنبه 21 مرداد 1393 04:47 ب.ظ
چه غمناک
هردوتاشون گناه داشتن دلم براشون سوخت
ولی قشنگ بود
H♥ney SS501
سه شنبه 21 مرداد 1393 03:36 ب.ظ
این نسبه قبلی بهتر بود..من خوشم اومد
لوهان بدجنس بود خیلی!!!
سهون چرا خودکشی کرد؟
جوابمو بدهههههههه
vrene♥lover
چون.شیما ولش کرده بود خو
سه شنبه 21 مرداد 1393 03:32 ب.ظ
عزیزم یه سوال...سهون دقیقا چرا خودکشی کرد؟!
یا اصلا خودکشی کرده؟!
به نظرم اگه چند قسمت دیگه مینوشتی بهتر بود آخه همه چیز یهویی تموم شد....
مرررسی...
vrene♥lover
اوکی.بازم.میزارم
نع.
چون شیما ولش کرد
سه شنبه 21 مرداد 1393 02:54 ب.ظ
وایییییییییی خیلی غمگین بود ولی عالی بود اونجا که لوهان به شیما زنگ می زنه خیلی غیره منتظره بود اصلا فکرشو نمی کردم ولی آخرش تفلک سهون عزیزم .دلم واسه لوهانم سوخت یکم خوب دوسش داشت.ممنون خسته نباشی آجی جون
vrene♥lover
خواهش.گلم.دیگه حقیقته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر