تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - وقتی اکسو میره سر کار 22

وقتی اکسو میره سر کار 22

دوشنبه 20 مرداد 1393 02:45 ق.ظنویسنده : mariya kai xo

 


سلام دوستان ........منم  آمدم......خوفین؟....بیاین ادامه.............

شیومین با عصبانیت گفت:

_ اااااااااااااااااااااه.... وقتی حرف میزنی دهنتو ببند.....

لی با خنده گفت:

_میشه بیشتر توضیح بدی که چه جوری میشه همچین کرد؟؟؟خخخخخخ

لوهان:

_ این کارا فقط از شیومین برمیاد.....این یه چیز طبیعیه....وقتی میتونه بره خونه آقا شجاع حتما یه همچین کاری هم میتونه بکنه........خخخخخ

همه شون با هم به سوتی شیو خندیدن....

********

بعد از اینکه پسرا رفتن توی آسانسور.......

ماریا :

_ خدا لعنت تون کنه آبرومون رو بردین.....خخخخخخخخ

مائده:

_ واقعا شرمندم گلدونتون شکست......

زهرا :

_ فدای سرت بیابشین......

شیما :

_ راستی چیکارمون داشتین؟

هانیه:

_ هیچی گفتم بیاین دور همی بخندیم........

فاطمه:

_ فعلا که بهمون خندیدن........

زهرا :

_ وای ماری دید جلو همون پسره که میخواست بهم شماره بده سوتی دادم......الان دیگه بهم پیشناهاد نمیده.........

ماریا:

_ مگه ندیدی خودش چه سوتی خفنی داد ....

مائده :

_من و شیما دیشب اینارو تو پارک دیدیم ....تازه باهم دعوا کردیم ....

فاطمه:

_ دوروغ میگی:

_ شیما:

_ کوربشم....تازه مائد کیفش رو زد تو کله پسر مغروره......

هانیه:

_اون قد بلنده؟؟؟؟

مائده سرش رو به معنی آره تکون داد.....

ماریا:

_بیاین بریم تو سوئیت مائده اینا.....

زهرا:

_ تو واقعا بیشعوری امروز صبح مگه ندیدی چه جوری میخواستن بکشنمون؟؟؟؟بازم میگی بریم طبقه شیشم؟؟؟

شیما:

_ راست میگه بریم یه چیزی هم درست میکنیم میخوریم......

و با هم به سوئیتی که شیما و مائده توش بودن رفتن....

********

کریس بالشتش رو برداشت و گفت :

_ من دارم میرم بخوابم....اگه کسی بیدارم کرد ......من میدونم و اون........

سوهو رو کرد به بقیه  و گفت:

_ شما هم بخوابین بعد از ظهر شاید بازم خواستیم بریم بیرون......

 ************

ماریا:

_آخه تخم مرغ هم شد غذا؟؟؟؟؟؟؟؟

زهرا :

_ دوست نداری نخور....مائده:

مائده:

_ آغا نمک نداریم........

فاطمه:

_ از کجا آوردیم؟؟؟؟؟.............خخخخخخخ

هانیه :

_ بیمزه..........

ماریا :

_ توی این طبقه فقط یه سوئیت بجز مال شما پره که مال اون پسراست......طبقه 5 هم همه عربن......حالا کیمیره از طبقه چهارم نمک بگیره.....

شیما:

_ یه پیشنهاد دارم.....باسنگ کاغذ قیچی مشخص میکنیم که کی بره از پسرا نمک بگیره..........

ماریا:

_ موافقم.....

فاطمه:

_ منم.....

زهرا:

_ منم ......

هانیه یکم فکر کرد و گفت:

_آره منم موافقم......

شیما:

_ رای با اکثریت.....تموم شد....خیلی خوب  حالا بیاین............

همه:

_ سنگ، کاغذ، قیچی.......

همه قیچی آوردن بجز هانیه که کاغذ آورد..........

مائده:

_ خخخخخخخخخخخ هانیه باید بری نمک بگیری......وقتی میگی آره منم موافقم باید فکر هم بکنی ....پاشو ....پاشو ....ماهم تخم مرغ هارو درست میکنیم.....

زهرا :

_ بیا منم همراهیت میکنم تا دم در.....

هانیه که هنوز هیچی نگفته بود داشت به دستش نگاه میکرد آب دهنش رو قورت داد و گفت:

_ باشه...

**********

سوئیت اکسو:

همه در آرامش کامل خوابیدند و هیچ صدایی نمی آید بجزء....تق تق تق

تائو سرش رو از روی بالشتش برداشت و با چشمایی خواب آلود که اگه یکی جلو راهش بود رو میتونست خفه کنه که چرا از خواب بیدارش کردن.......

تائو:

_ اخخخخخخخخ  ......آرامش نداریم........

در رو باز کرد بدون این که بپرسه کیه......

چشماش هنوز بسته بود و هانیه رو ندیده بود و با چشمای بسته گفت:

_ هاااان؟؟؟ بیا تو..........

از دید هانیه:

_ در که باز شد پسره مث این که خواب بوده و بیدارش کردن ....آخه چشماش بسته بود........وقتی گفت بیا تو  چشمام گرد شد ....پسره پررو چه فکری راجب من کرده........تا این که گفتم:

_ببخشید....شما حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟

تائو چشماش رو باز کرد و تا هانیه رو دید کلی جا خورد و گفت :

_ چیزه ببخشید ....فک کردم اینجا سوئیت ماست.......الان میرم ...خدافظ

هانیه به سختی جلو خندش رو گرفت و گفت:

_ نه نرو کارت دارم.......

تائو برگشت و با تعجب به هانیه نگاه کرد و هانیه گفت:

_ ینی ...چیزه اینجا سوئیت خودتونه...الانم شما تو سوئیت خودتون هستین و منم اومدم که نمک بگیرم ازتون ولی مثل این که بد موقه مزاحم شدم ...... پس من میرم.....

تائو دست هانیه رو گرفت و کشید طرف خودش.....ینی صاف رفت تو بغلش.......

هانیه :

_ چیکار داری میکنی؟؟؟؟

تائو دست هانیه رو ول کرد و گفت:

_ ببخشید قصدی نداشتم.......میخواستم بگم خودتون برید بردارید......

هانیه آروم وارد آشپز خونه شد و  تائو هم پشت سرش اومد و هانیه درب کابینت هارو باز کرد و نمکی ندید ...

هانیه:

_ فک کنم نمک ندارید....

اومد از آشپز خونه بیاد بیرون که پاش سر خورد و افتاد توی بغل تائو.....

چند ثانیه همون جوری مونده بودن و نگاهشون توی نگاه هم دیگه گره خورده بود.........تا این که یکی اومد توی آشپز خونه.......

 


آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مرداد 1393 02:46 ق.ظ

 
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:10 ب.ظ
Quality posts is the key to attract the viewers to visit
the web page, that's what this web site is
providing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر