تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - وقتی اکسو میره سر کار 18

وقتی اکسو میره سر کار 18

دوشنبه 20 مرداد 1393 12:44 ق.ظنویسنده : mariya kai xo

 

 

سلام دوستان ببخشید دیر شد واقعا شرمنده......اخه یه مشکل برام پیش اومد بازم شرمنده.....بیاین ادامه.............

زهرا درحالی که با دوتا دستاش دلش رو گرفته بود و نفس نفس میزد گفت:

_ خفه شو همش تقسیر توئه...........

ماریا:

_ وا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زهرا :

_هیسسسسسس بابا اومد..........

ماریا برگشت پشت سرش رو نگاه کرد و گفت:

_سلام بابا.....

بابا( بابا مون اسم نداره خخخخخخخخ):

_توچند بار سلام میکنی؟.....حالا چرا داشتین میدوییدین...........

زهرا با خودش گفت اگه محلت به ماری بده میزنه خرابش میکنه برا همین زود گفت:

_م...مسابقه......آره داشتیم مسابقه میدادین.........

ماریا زد زیر خنده و گفت:

_ آره ...بابا باورتون نمیشه زهرا چقد تند میدو ه ............از طبقه شیشم تا اینجا فقط دویید......

بابا:

_طبقه شیشم چیکار داشتین؟

زهرا:

_چیزه..رفتیم بدوییم دیگه..ینی مسابقه بدیم..............

بابا گوشیش زنگ خورد و رفت......

ماریا:

_خاک تو سرت چقد ضایع دوروغ میگی..........

زهرا:

_راستی هانیه زنگ زد و گفت با فاطمه میان اینجا باهم بریم خرید.........

***************

لوهان و کای در حالی که لنگ لنگ راه میرفتن وارد سوییت شدن......

سهون:

_ خخخخخخخخخخخخ شما رفتین جنگ یا سوپری..........

کای:

_کاشکی جنگ بود .....آخ ...آخ ...آخ.....زلزله بودن به خدا..........

لوهان در حالی که حرفش رو تایید میکرد نشست روی مبل و گفت:

_خدا روز بد نیاره...کای دیونه بود دختر میفهمی.. دیونه...........

کای:

_داشت خوب پیش میرف توی دیونه زود بهش پیشنهاد دادی...........

کریس:

_کی؟چی؟کجا؟

شیومین:

_ خونه عمو شجاع........

لوهان با اخم گفت:

_مسخره......

بعد هم ماجرا رو  با کای برا بقیه تعریف کردن...........

ساعت 8 بود و بعد از خوردن صبحونه  با هم از سوییت اومدن بیرون....

از دید بکهیون :

من اولین نفری بودم که از سوییت اومدم بیرون دوتا دختر پای آسانسور وایستاده بودن روم رو کردم بهشون و داد زدم:

_زود برین پایین ما خیلی هستیم..........

یکی روش رو بر گردوند بهم و گفت:

_چییییییییییی؟

چقد چهرش برام آشنا بود.....میشناسمش صبر کن..........آها.....آغا این شیما ی دیشبی بود ...اون دختره کناریشم مائده بود داد زدم:

_ کریییییییییییییییس...................

کریس از داخل سوییت داد زد:

_هاااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟بگوووو؟؟؟؟؟.........

بکهیون بازم با همون حالت داد زد:

_ یادته گفتی دیشب کابوس دیدی؟؟؟؟

کریس:

_ کابوس نبود رویا بود بد بخت...........حالا که چی؟

بکهیون:

_رویات اینجاست..........

کریس داشت جوراباش رو میپوشید و یکیش رو پوشیده بود و یکیش هم هنوز تو دستش بود با شنیدن این حرف بکهیون  پاشد خیلی ریلکس رفت طرف در..........

کریس:

_ کوش.....؟

بکهیون با دستش اشاره کرد به مائده و شیما که داشتن با تعجب نگاه شون میکردن............

کریس:

_ شما اینجا چیکار میکنین؟

مائده:

_ شما اینجا چیکار میکنین؟

کریس :

_ ما اینجا سوییت داریم.......

مائده:

_ه ه ه ...فک کردی ما اینجا چی داریم؟

بکهیون با خنده گفت:

_ تویله.........

کریس زد زیر خنده و رو کرد به بکهیون گفت:

_ با مزه بود........

مائده :

_ الان یه با مزه نشونتون میدم که..............

کریس نیش خند زد و گفت:

_ که چی؟؟؟؟؟

بکهیون :

_ زود برین پایین ما الان که بیایم خیلی هستیم جا مون نمیشه.............

شیما با خنده گفت:

_ هه هه چه با مزه 9 نفر میخوان با آسانسور ظرفیت 6 جابجاشن.......

کریس:

_ 12 نفریم......شما هم نگران جابجا شدن ما نباش....همین که تو یه هتلیم کافیه..........

مائده:

_داغونن بیا برم شیما...........

بکهیون با خنده گفت:

_ شیما......

شیما متعجب بر گشت و بکهیون گفت:

_ خدافظ ........

شیما رو کرد به مائده و گفت:

_ بیا بریم دیگه کم کم دارم ازشون میترسم...........

بعد با هم سوار آسانسور شدن و رفتن.............

اکسو وارد اتاق های مخصوصی که بدنشون رو میگردن شد:

مردی که داشت جون سهون رو میگشت یه دست مال مرتوب داد به سهون و گفت:

_ کرم زدی؟؟؟؟ خجالت بکش پاکش کن.....

سهون :

_ کرم چیه پوستم سفیده......

مرد:

_ بیا ببینم....

یه نگاه به صورت سهون انداخت و گفت :

_برو....

اکسو در صحن رضوی:

چن دستش رو روی سینش گذاشت و گفت:

_ السلام علیک یا امام هشتم.......

بکهیون:

_ دیونه باید بگی یا امام رضا........

دی.او:

_ چه فرقی داره؟؟؟؟

تائو:

_ امام رضا بگی بیشتر حاجت میگیری......

همه با هم داشتن به طرف رواق امام خمینی میرفتن و کریس و کای عقب تر از همه بودن(یعنی داشتن چش چرونی میکردن).....

سوهو:

_ زود باشین دیر میشه بیاین...بیاین..........کفشاتون رو برین بدین...

بعد هم یه نگاه به کریس و کای انداخت و گفت:

_ بسه بسه .....چش چرونیتون تو حلقم........ زود باشین بیاین کفشاتون رو بدید ......

همه داشتن توی رواق میرفتن که یهو یه خادم جلوی اکسو رو گرفت و گفت:

_ خواهرا این چه وضعیه؟

لی با تعجب گفت:

_چه وضعیه؟

خادم:

_ با شما نیستم برین کنار......(خخخخ الان که چی ؟؟؟؟ واقعا فکر کردین با اکسو بود؟؟؟خخخخخخخخخ)

بعد از یه ساعت که توی حرم بودن اومدن بیرون و رفتن توی بازار ساعت تقریبا 10 بود که وارد مجتمع تجاری افشار شدن.....

شیومین:

_بیاین بریم من میخوام کفش بگیرم..

سوهو:

_ بیاین بریم نداره جدا جدا برین بگیرین دوازده تایی زشته بریم توی یه مغازه....


آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مرداد 1393 12:50 ق.ظ

 
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:46 ب.ظ
I think this is among the most vital information for me.
And i'm glad reading your article. But wanna remark
on few general things, The web site style is great, the articles is really great :
D. Good job, cheers
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:00 ق.ظ
Definitely consider that which you stated. Your favourite reason appeared to be at the net the easiest
thing to understand of. I say to you, I certainly get
annoyed while other folks consider concerns that they just don't recognize about.
You controlled to hit the nail upon the highest as neatly as
outlined out the entire thing with no need side effect ,
other people could take a signal. Will likely be again to get more.
Thanks
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:27 ب.ظ
It's hard to come by well-informed people about this topic, but you seem like you know
what you're talking about! Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر