تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - (2)Someone call the doctor

(2)Someone call the doctor

دوشنبه 20 مرداد 1393 02:50 ق.ظنویسنده : H♥ney SS501

 
سلام اومدم با قسمت دوم...
عجقا کامنتاتون خیلی کم بودش اگه همینجور پیش بره میرم یه وب دیگه آپ میکنم...
حالا تا دیدن کامنتای این قسمت صبر میکنم...چون همونطور که میدونید کنکوری هستم و وقتم خیلی ارزشمنده اما بخاطر اکسو و شما مینویسم...
نکته دیگه اینکه هر حرفی تو داستان به اکسو میزنم فقط داستانه و واقعی نیست...



ببین!!! تو با من سرد نشو . . . سرما میخوری . . .!!!!




حالا بفرمایید ادامه...
با حرفش بی اختیار لبخند شیطانی زدم و به اسمشون خیره شدم و گفتم:
ـ هه...اکسو...از الان خودتو مرده بدون...
------------------------------
هممون سمت اتاقامون رفتیم من و آرا که با هم توی 1 اتاق بودیم وآینا و ایون آه و سارانگ که توی 1 اتاق بودن...ساعت تقریبا 1 شب بود...همه خواب بودن البته جز من...راستش دوست داشتم تا صبح بیدار بمونم و نقشه بکشم البته نیازی هم نبود...با زبونی که من داشتم قورت دادن هر 12 نفرشون تو چند دقیقه کاری نداشت...حداقل اگه برخورد اولمون اونجور نبود کاری به کارشون نداشتم...آخه خیلی پررو بودن...در حدی که هیچوقت فکرشو نمیکردم...از تختم بلند شدم و آروم درو باز کردم...رفتم تو آشپزخونه تا یکم آب بخورم همونطور که داشتم توی لیوان آب میریختم با یاد آوری اینکه فردا کل کل داریم لبخندی روی لبام نقش بست...در یخچالو بستم اما با دیدن سارانگ که موهاش عین جنگل شده بود نیمچه جیغی زدم و گفتم:
ـ خدا مرگم بده میشه بپرسم اینجا دقیقا چه غلطی میخوری...؟؟
لیوان آب رو از دستم گرفت و گفت:
ـ هیچی فقط تشنمه...
و تا آخر سرش کشید...لبخندی زد و به طرف اتاق رفت...با اخم گفتم:
ـ دختره ی...ای خدا از دست این بشرا نجاتم بده...
بعد از خوردن آب به اتاقم رفتم و بعد از چند دقیقه خوابم برد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح روز بعد کلی به خودمون رسیدیم و تا چند ساعت تو آرایشگاه بودیم هرچند فقط داشتیم درو دیوارو نگاه میکردیم...قرار بود عصر توی یه مهمونی تمام گروه ها جمع بشن و با هم گروهی هامون آشنا بشیم اما دلیل اینکه چرا اینقدر خوشحال بودیم چی بود نمیدونستیم...اصلا به ترک دیوارم میخندیدیم...ساعت 6 عصر از طرف مدیر برامون یه ماشین فرستادن...یه ون مشکی که از اونجا بریم به محل مهمونی...توی ماشین بودیم و کلی میخندیدیم که ماشین با صدای ترمز وحشتناکی ایستاد...خیلی ترسیدیم و داشتیم از ترس مثل بید میلرزیدیم...هر 5 تامون پیاده شدیم...جالب اینجا بود که دوتا ون جلومون پارک بود...جلورفتم و با عصبانیت به یکی از شیشه ها زدم و گفتم:
ـ اوی یارووو بیا پایین ببینمت...
با باز شدن در کنار راننده یه پسر خیلی ناز و خوشتیپ ازش پیاده شد...با دیدنش هر 5 تامون عقب عقب رفتیم...سارانگ به پهلوم زد و آروم گفت:
ـ خاک تو سرمون شد...این کریسه...
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ بیچاره الاناست گریه کنه...
با لبخند مرموزی که روی لبش بود جلو اومد...با صدای تقریبا بلندی گفتم:
ـ جناب کریس...کدوماتون راننده بود...نزدیک بود مارو بکشید...
پوزخندی زد و گفت:
ـ چه فرقی داره این چیزیه که خودتون گفتید یادت نیست؟!
حرفایی که گفته بودمو مرور کردم:
ـ اگه خیلی تمایل دارید که مارو کنار بزنید بهتره مارو با ماشین زیر بگیرید چون تنها با مرگ ما شما توی این مسابقه اول میشید...
با اخم بهش خیره شدم...دوست داشتم بزنم لهش کنم ولی تو خیابون زشت بود...با حرص گفتم:
ـ جرئتشو نداری...
و به دخترا اشاره کردم و همگی سوار ماشین شدیم...از شدت عصبانیت ناخونامو کف دستم فشار میدادم...خدایاا چی فکر میکردم چی شد...با عصبانیت به راننده نگاه کردم و گفتم:
ـ حرکت کن دیگه...درستم رانندگی کن...
سریع گفت:
ـ بله...
و گازشو گرفت...از زمانیکه راه افتاد تا زمانیکه رسیدیم داشتم خودخوری میکردم...حتما کلی هم بهمون خندیدن...اما نه...کم آوردن تو کار من نیست...
وقتی رسیدیم طبق معمول قرار شد با هم گروهیامون بریم تو...جهنم که میگن یعنی این موقعیتی که ما توش بودیم...البته برای همه دخترا بودن با اکسو بهشت بود ولی با اون اتفاقی که افتاد...از ماشین پیاده شدیم...آرا با لبخند دست تکون داد و گفت:
ـ وااای چه خبره اینا برای ما اینجان؟!
با حرص گفتم:
ـ تا وقتی اکسو اینجان نه...
لبخند روی لباش ماسید:
ـ پس ما چی؟
ـ تو صبر داشته باش...من عمرا نمیذارم اینا مارو کنف کنن...
لبخندی زدم و دستش رو گرفتم...همزمان با ما اکسو هم از ماشینا پیاده شدن...با دیدنشون اخمی کردم و کلی تو دلم بدو بیراه بارشون کردم...بار اول که اکسو رو دیدم فکرکردم کریس با شخصیت ترینشونه...خیر سرش لیدر بود...لیدرشون این باشه بقیه چی میشن...
هر 2 گروه همزمان رفتیم و وارد سالن مهمونی شدیم...یه گارسن خوشتیپ اومد و میزو نشونمون داد...یه میز خیلی بزرگ که اسم ما رو روش نوشته بودن...یعنی EXO & SCG...
هر 5 تامون همزمان نشستیم و رومون رو طرف سن برگردوندیم...نزدیک ما snsd نشسته بودن...بازم مثل همیشه داشتن برای پسرا عشوه میومدن اصلا نمیدونستم چرا ازشون بدم میاد اما همون لحظه یه فکر شیطانی به سرم زد...برگشتم سمت بک هیون...بیچاره کپ کرد...با لبخند شیطانی خاصی گفتم:
ـ بک هیون شی؟!چجور شد شما با ته یون دوست شدی؟!
لبخندی زد و گفت:
ـ اون خشگله و خیلی مهربونه...همین باعث شد من دوستش داشته باشم...
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ آووو...اما تمام این خشگلیش رو از زمان تولد داشته؟!یعنی هیچ عملی روی صورتش نکرده؟!
برای چند ثانیه حرفش نیومد...ادامه دادم:
ـ مهم نیست که با کی هستی...فقط دلم برات سوخت چون همش احساس میکنم اغفال شدی...
و بعد از زدن لبخندی صورتمو سمت سن چرخوندم...آینا سرشو بهم نزدیک کرد و گفت:
ـ آخخخ جون اونی...دوستت دارم...
بهش چشمک زدم و گفتم:
ـ منم همینطور...تازه اولشه...
چند دقیقه ای بود که موزیک آروم پخش میشد و همه نشسته بودن اما یکهو صدای سرو صدا بالا گرفت...به در ورودی که نگاه کردیم داورای مسابقه رو دیدیم...اصلا تو کفشون بودیم...گروه دابل اس تنها دلیل ما برای مسابقه بود...همه با هم بلند شدیم و تعظیم کوتاهی کردیم...
لیدر گروه لبخندی زد و گفت:
ـ میبینم که خوب با هم کنار اومدین...
سارانگ با عجله گفت:
ـ نخیرم اونا میخواستن که مارو ب...
با آرنج به پهلوش کوبیدم و با لبخندی گفتم:
ـ راستش ما به این شرایط عادت نداریم اما سیعمون رو میکنیم...
لوهان لبخندی زد و گفت:
ـ تا الان که خوب پیش رفته...
و لبخندی تحویل ما داد...چی خوب پیش رفته؟تلاششون برای کشتن ما...؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ شما نگران نباشید ما با هم کنار میایم...
پارک جونگمین لبخندی زد و گفت:
ـ کنار میاید...ولی اگه بخواید تقسیم کنید هر 3 یا 2 نفر پسر با یه دختر میفتن...
اکسو زدن زیر خنده...با حرص گفتم:
ـ مثل این ملکه هایی که خادم دارن...
هیونگ جون با لبخند گفت:
ـ امیدوارم بهتون خوش بگذره و با هم دعوا نکنید...
تو دلم با حالت ناراحتی گفتم:
ـ مطمئنی میشه؟!دلت خوشه ها...
آرا با خنده گفت:
ـ ما هم همینطور البته اگه بذارن...
کای بعد از کمی فکر گفت:
ـ امیدوارم اینا گریه نکنن چون رقصای ما خیلی سخته...
سارانگ با حرص گفت:
ـ شما نگران نباش رقصای شما سخته ولی کفشای ماهم پاشنه داره...
کای سریع گفت:
ـ ببینم منظورت چیه؟؟
ـ بعدا متوجه میشی...
کیم هیون جونگ شی با لبخند گفت:
ـ امیدوارم موفق باشید و ما رو هم رو سفید کنید...
به آرومی گفتم:
ـ همچنین البته اگه بذارن...
با لبخند از ما دور شدن...نگاهی به اطراف انداختم...همه داشتن با هم گروهی هاشون میگفتن و میخندیدن...اما ماها چی؟!با 12 تا پسر گیر افتاده بودیم...یعنی بقیه گروها هم پسر داشتن ولی آخه 12 تا؟!کلافه لیوان شربت روی میزو سرکشیدم...سهون با حالت تمسخر گفت:
ـ مراقب باش تپره تو گلوت...
با اخم نگاش کردم و گفتم:
ـ تو نگران لوهانت باش امشب ندزدنش...نمیخواد فکر من باشی...
با این حرفم آینا و سارانگ و ایون آه و آرا زدن زیر خنده راستش چند نفر از خودشونم خندیدن...لوهان سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت...سهون باز گفت:
ـ لوهانو نمیدزدن ولی انگار شربت تورو قراره بدزدن...
وقتی اینو گفت دستمو سمت کاغذی که اسم ما روش بود دراز کردم و روی میز خوابوندمش جوری که اسماش معلوم نبود با پوزخند حرفشو نشنیده گرفتم و گفتم:
ـ اینا به هم نمیان...راستش E و X و O کنار SCG  یه جوریه...
کریس با خونسردی گفت:
ـ آره خب...اسم شما کنار ما داغونه...
و همشون زد زیر خنده...به سهون نگاه کردم و گفتم:
ـ آها راستی من کادوی دوستی شما رو ندادما...چی نداری برات بگیرم...؟!نظرت راجع به یه عروسک آهو چیه؟!اون دیگه از نظر مردمم مجازه بغل کردنش...
با پوزخند گفت:
ـ پولاتو نگهدار لازمت میشه...
خندیدم:
ـ به درک چه بهتر...
لوهان با عصبانیت گفت:
ـ ببینم شما نمیخواید بس کنید؟!
لبخندی زدم و آروم گفتم:
ـ چرا من؟!مگه من شروع کردم...؟!
چانئول لبخندی زد و گفت:
ـ خواهشا شبمونو داغون نکنید...بیخیال...
آرا با اخم گفت:
ـ دو کلمه هم از این بچه بشنوید...
چانیئول با دستپاچگی گفت:
ـ چی گفتی؟!بچه؟!
ایون آه با خونسردی گفت:
ـ پ ن پ پیر مرد 70 ساله...بچه ای دیگه...
چند ثانیه بینمون سکوت بود...از میز snsd ته یون اومد کنار ما...دقیقا منتظر بود ما بهش تعظیم کنیم اما ما اصلا بلند نشدیم و اعضای اکسو همه چپ چپ زل زدن به ما...آرا کنار گوشم گفت:
ـ هانی خوبی؟!
با لبخند گفتم:
ـ عالــــــــــــــــــــــی....داره بهم خوش میگذره...
لبخندی زد و گفت:
ـ اگه یه گوشه گیرشون بیاری باهاشون چکار میکنی؟!
ـ چرا میپرسی؟!
ـ میخوام بدونم خب...
ـ با کدوماشون؟!
ـ حالا با هرکی...
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
ـ بهش تجاوز میکنم...
با گفتن این حرف آرا از ترس خشکش زد...به طرفشون برگشتم و دیدم مثل جغد زل زدن بهم...از بین همشون کریس و سهون از همه بدتر داشتن نگاه میکردن...
کریس با کمی مکث گفت:
ـ یه بار دیگه بگو...!
با لبخند گفتم:
ـ کوتاه بود نرسید...
سهون با اخم گفت:
ـ خیلیم خوب رسید فقط میخواست بدونه واقعیه یانه...
با پوزخند گفتم:
ـ من با شما شوخی دارم به نظرتون؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب عجقای من اینم از قسمت دوم...نظر یادتون نره وگرنه عصبانی میشم...مرسی دیگه میدوستمتون بابای...



آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مرداد 1393 05:02 ب.ظ

 
شنبه 18 شهریور 1396 07:32 ق.ظ
Hello my loved one! I want to say that this post is awesome, nice written and include
almost all significant infos. I'd like to look more posts like
this .
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:39 ب.ظ
These are really great ideas in about blogging.
You have touched some good things here. Any
way keep up wrinting.
شنبه 14 مرداد 1396 08:41 ق.ظ
This website definitely has all the information I wanted
about this subject and didn't know who to ask.
دوشنبه 18 اسفند 1393 05:01 ب.ظ
واااااااااااااای

بهشون تجاوز میکنیییییییی؟


من موندممممممممم اصلا

ظاهرا من و تو خیلی با هم تفاهم داریم اجی
بیا یه بار همو ببینیم یکم نقشه های پلید بکشیم واسه اون 9 تا عقب مونده
دوشنبه 18 اسفند 1393 05:00 ب.ظ
اوخی

بیچاره لولوم چقدر خجالت کشید
این باباهای منم نقش های اصلیو دارن که
دوشنبه 18 اسفند 1393 04:58 ب.ظ
وااااااااااااای خدا
لوهانو ندزدن
ایووووول خیلییییی خوشم اومدددد حضوررررر ذهننننن
به این میگم دختر!
پنجشنبه 20 شهریور 1393 11:21 ق.ظ
اوفففففففففففففففففففف عاشق این داستانم
H♥ney SS501
مرررسی عزیزم...نظر لطفته...
سه شنبه 21 مرداد 1393 05:06 ب.ظ
چیکار کریس من دارییییییی؟؟؟باحال بود..دمتتتتت هانییی!!!!
H♥ney SS501
خخخخ...بخدا کاریش ندارم...
خواهش عزیزم قسمت بعدی هم گذاشتم...
دوشنبه 20 مرداد 1393 07:06 ب.ظ
هانی پسرامو اذیت نکن ولی نه اینجا یکم پرو شدن حق داری ممنون خیلی با حال بود مخصوصا کل کلا
H♥ney SS501
منم دوست ندارم ولی خودشون اذیت میکنن...
دوشنبه 20 مرداد 1393 04:35 ب.ظ
وای دعواهاتون تو حلق بنده
تو به اونا تجاوز؟؟؟؟؟
وای مامانی مردم از خنده بگیرم خخخخخخخ
عروسك آهووووووووو؟
هانیمرگمنهونهانو ولش كن دوسشون دارم گناه دارن خخخخخخ
بقیه اشو زودیبذار
كووووووووووووماوا
بوووووووووس
فایتینگ
H♥ney SS501
قرار بود داستان هونهانی نباشه ولی به شرایطی که همین از شرایطشه...
آره دیگه آهو بود یا گوزن کوچولو؟!بهرحال از یه نژادن...
نه خووو چون مظلومن منم گیر دادم بهشون...
خواهش عزیزم...
دوشنبه 20 مرداد 1393 03:48 ب.ظ
خوب بود مرسی هانی جون......
دوشنبه 20 مرداد 1393 03:47 ب.ظ
خوب بود مرسی هانی جون......
H♥ney SS501
خواهج میکنم...
دوشنبه 20 مرداد 1393 03:28 ب.ظ
alyy boood.
H♥ney SS501
دوشنبه 20 مرداد 1393 02:17 ب.ظ
عالی بود!!!
من عاشق این دعواشونم
H♥ney SS501
منم همینطور مرررسی...
دوشنبه 20 مرداد 1393 01:45 ب.ظ
واااااااای خدا ایوول هانی خخخ كارشون به كجا كه رسیده
H♥ney SS501
مرررسی عجقم تازه بدتر از اینام میشه...تازه قسمت دومه...یکم صبر داشته باش...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر