تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - وقتی اکسو میره سر کار 14,15

وقتی اکسو میره سر کار 14,15

یکشنبه 19 مرداد 1393 07:19 ب.ظنویسنده : mariya kai xo

 
اینم پارت  بعدی.......

اون یکی دختره آروم در گوش اونی که سوتی داده بود گفت:

_خاک بر سرت ماریا آبرومون رو بردی.............

ماریا:

_ خب میگی چیکار کنم زهرا ..... از دهنم پرید همه اینا تقصیر توئه از بس برعکس حرف زدی که منم شدم مث خودت.................

زهرا:

_خیلی خب خیلی خوب بیشتر از این خرابش نکن........

کای رو کرد به لوهان و گفت:

_پول داری..........

لوهان یه لبخند زد و گفت :

_نه.........

کای :

_خسته نباشی.........

کای رو کرد به ماریا و زهرا گفت:

_ اشکال نداره دوربزنیم برگردیم بالا؟

ماریا:

_مگه ماشینه که دور بزنی........

زهرا:

_نخیر ما میریم پایین..........

یه هو آسانسور وایستاد....

کای رو کرد به ماریا گفت:

_بیا دیدی وایستاد............

در آسانسور باز شد یه بچه جلوی در وایستاده بود و تا اون چهار تا رو توی آسانسور دید داد زد:

_مااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااان.........دوتا پسر با دوست د/خ//ت//ر هاشون تو آسانسورن.....

زهرا با اخم رو کرد به بچه و گفت:

_...ء بچه پرو این چه طرز حرف زدنه بی ادب..........برو مامانت داره صدات میکنه.....

بچه هم زد زیر گریه :

_مامان خانمه منو دعوا کرد..........

ماریا:

_ وای خاک به سرم الان مادرش میاد میزنتمون.........

بعد هم رو کرد به کای و گفت:

_ زود باش بزن  یا بریم بالا یا پایین.....

کای با خنده گفت:

_باشه باشه آروم باش............

بعد هم کای دوباره زد روی طبقه ای که سوییت خودشون بود و دوباره رفتن بالا........

زهرا:

_ چرا رفتیم بالا؟؟؟؟

لوهان با لبخند گفت :

_چون ما با خودمون پول نیاورده بودیم.......

زهرا:

_پول چیه بیا من پولتون رو میدم........الان اگه برگردیم بچه با مامانش من رو میخورن........

لوهان خیلی جدی گفت:

_آدم خور که نیستن..

ماریا :

_منظورت خوناشم ه؟؟؟؟؟.......

کای رو کرد به ماریا و گفت:

_ن پ منظورش زامبی بود...........

ماریا :

_زامبی ها هم آدم میخورن....

لوهان اروم به کای گفت:

_میتونی 5 دیقه دهنتون رو ببندین...........

آسانسور وایستاد و کای در رو باز کرد و از آسانسور اومد بیرون و لوهان هم دنبالش از آسانسور اومد بیرون ...یه چند قدم رفت و دوباره برگشت و کفشش رو بیرون آورد و گذاشت لای در اسانسور که نره بعد هم رو کرد به دخترا گفت:

_الان بر میگردیم ......

بعد هم رفت.........

زهرا:

_ چرا اینقد اینا خوشحالن؟

ماریا :

_من چه میدونم انگاری آدم ندیدن..........

بعد هم لوهان با کای اومدن.......

کای با خنده و تنه گفت:

_........ء ....شما هنوز اینجایین؟.............نمی دونستم انقد مشتاقین که دوباره با ما سوار آسانسور شین؟

ماریا با عصبانیت گفت:

_مشتاق عمته ....بعدش هم دوست محترم تون بی فرهنگ بازی در اورد کفشش رو گذاشت لای در ....حقتون بود کفش رو بر میداشتم مینداختم اونطرف اونوقت باید تا عصر بعدی صبر میکردین تا آسانسور میومد........

بعد کای رو کرد به لوهان و گفت :

_باز دو دیقه نبودم چیکار کردی؟؟؟؟

لوهان بند کفشش رو بست و یه چشم غره  به ماریا  رفت و گفت:

_دلم خواسته آسانسور رو که نخریدین...؟.....خریدین؟؟؟؟؟؟

زهرا:

_خریدیم یا نخریدیم با ماریا درست صحبت کن .....ه ....

بعد هم رو کرد به ماریا و گفت:

_ماریا بابا راست میگفت که نگرانه که به 12 تا پسر جای خواب داده.....

ماریا با کمال پرویت گفت:

_مهم نیس خیلی لوس بازی در آوردن به بابا میگیم بیرونشون کنه .....بعد هم یه نیش خند زد...........

لوهان سرشار از تعجب و ضایع شدن گفت:

_عهههه ببخشید ....شما دخترای همن آقایین که دیشب به ما اتاق داد ....عجب پدر نازنینی دارین..عجب دخترای نازنینی داره .... ماشالا....... ماشالا....

بعد کای محکم با آرنجش زد به لوهان و آروم گفت:

_بسه............بسه.......خراب کردی  آب قطه...........

و تا آسانسور به هم کف رسید هیچ حرفی رد و بدل نشد..........

در آسانسور که باز شد اول ماریا و زهرا پیاده شدن ....بعدش هم کای و لوهان.......

************

کریس:

  .......وای چه دختر جونی..........پشتش بهم بود نمیتونستم خوب ببینمش رفتم بهش نزدیک شدم.........تا برگشت سر جام خشکم زد این همون دختره بود که دیشب کیفش رو زد تو سرم..اسمش چی بود؟؟؟آها مائده..........وای هنوز کیفش دستشه .........ینی میخواد بزنه توسرم؟؟؟؟ ........ داشتم عقب عقب میرفتم و اونم میومد طرفم......

مائده:

_آره من همون دختره دیشبی ام اومدم بازم بزنم تو سرت..........

کریس:

_چی تو ...تو...چه جوری فکرم رو خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مائد:

_ابلح جون این یه خوابه .......همه چیز میتونه توش اتفاق بیوفته..........وایسا.......وایسا

باتمام قدرتم داشتم فرار میکردم ولی انگاری پاهام سست شده بود..........نمیتونستم بدو ام..........

دستم رو گرفت یه لبخند بهم زد ولی فکر کردم که دیگه باهام کاری نداره.......

آخ دوباره کوبوند تو سرم..........

وقتی چشمام رو باز کردم تائو بالا سرم نشسته بود............

تائو باخنده گفت :

_چیه چرا بیدار شدی؟؟؟؟؟؟

کریس:

_تائو باورت نمیشه دختره که دیشب با کیفش زد توسرم الان تو خواب هم با کیفش زد توسرم ......ولی فک کردم کاریم نداره!!!!!!!!!کابوس بود میفهمی....کابوس........

تائو به زور خندش رو نگه داشت و گفت:

_شاید هم واقعا کاریت نداشته..........

کریس:

_زد تو سرم میفهمی؟

تائو:

_اونیکه زد تو سرت من بودم نه دختره............

کریس با عصبانیت گفت:

_اه لعنتی.........داشتم رویا میدیدم خرابش کردی...........پاشو برو جلو چشم نباش.........

سوهو:

_ کای و لوهان کجان؟

دی.او :

_آره نیستن ینی کجان؟

لی رو کرد به دی.او گفت:

_ اینو که یه بار سوهو گفت الان جواب میخوایم....

کریس سرش رو از روی بالشتش برداشت و نشست و گفت:

_ببینین ما توی شهرمون یه وسیله داریم به اسم موبایل ینی همه دارن ....

تائو با اشتیاق گفت:

_خب کارایش چیه؟

کریس بایه لبخند گفت:

_ باهاش زنگ میزنیم به اونی که ازش خبر نداریم کجاست کله سحر کجا رفته....به همونایی که بی خبر میزارن گم و گور میشن.........

بعد هم با تائو دوتایشون زدن زیر خنده.......

بکهیون:

_ وایی همون موبایلی که میگی رو بده من زنگ بزنم چهار تا افغانی بیان غلغلکم کنن بخندم که کریس کم نیاره.......

چنیول رو کرد به تائو گفت:

_برو کاردک بیار کریس رو از رو زمین جم کن که دیگه وقتیشه......

*************

کای با لوهان باهم  از سوپری اومدن بیرون و کلی چیز میز خریده بودن که بخورن...........


آخرین ویرایش: یکشنبه 19 مرداد 1393 07:25 ب.ظ

 
چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:56 ق.ظ
This design is wicked! You obviously know how to keep a reader amused.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog
(well, almost...HaHa!) Great job. I really loved
what you had to say, and more than that, how you presented it.
Too cool!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر