تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - وقتی اکسو میره سر کار 1

وقتی اکسو میره سر کار 1

یکشنبه 19 مرداد 1393 03:23 ب.ظنویسنده : mariya kai xo

 

 

سلام دارم یه داستان طنز مینویسم لطفا نظرات تون رو راجبش بهم بگین اگه  خوب بود ادامش میدم اسم داستانم هست (وقتی اکسو میره سر کار)....برا خوندن داستان بیاین ادامه.........


 


کای:

از خسته گی داشتم می مردم رو کردم به سهون اون هم حالش بهتر از من نبود آخه جوشکاری سخت ترین کار دنیاست یه نگا به بالای سرم انداختم یه پنج شیش روزی میشد که داشتیم آهن های این ساختمون 4 طبقه رو بهم جوش میدادیم .....

رفتم طرف کریس که شیشه آب دستش بود   آخ که چقد تشنه بودم...

داشت آب میخورد که شیشه آب رو ازش گرفتم..

کریس :

_هوی کای چه خبرته پسره ی پرو داشتم آب میخوردم زدی لباسام رو خیس کردی...

_چه فرقی داره الان که رفتی خونه باید بدی به ننه جونت برات بشوره....

_تو چی کار به مادر من داری......

_آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ.

این صدای دی .او بود که از طبقه اول افتاده بود پایین .....

لوهان:

_  یا ابوالفضل.....مرد....

همه از سه چار طرف جمع شدن دورش هنوز داشت آخ و ناله میکرد که لوهان گفت:

_ نه خدارو شکر زندست بریم سر کار...بریم...

بکهیون:

_چی چیو بریم سر کار صبر زنگ بزنم 125....

 

کای:

_چرا 125؟

بکهیون:

_خب بیاد ببرتش بیمارستان...

چنیول :

_نه دیونه اون که 118 بود....

تائو:

_118 مگه پلیس نیست.

لی:

_پلیس 125  ه.

کریس:

_پس اگه پلیس 125 باشه 115 کیه؟

سوهو :

_دیونه بازی بسه زنگ بزن 115 آمبولانس بیاد.

سهون :

 _آمبولانس چرا ؟با موتور میبریمش....

سوهو :

_گفتم زنگ بزن آمبولانس...

سهون:

_باشه چرا میزنی ...یه پیشنهاد دادم....

تائو:

_پیشنهادات به درد عمه ات میخوره.....

سهون در حالی که با عصبانیت به طرف تائو میرفت گفت:

_ واسا بیبینم ....تو چیکار به عمه ی من داری؟

تائو:

_عمه!!! من گفتم عمه؟؟؟

سهون  اون قد نزدیک تائو شده بود که داشتن شاخ تو شاخ میشدن که کای رفت جلو تا از هم جداشون کنه که با تائو در گیر شد این وسط کریس اومد از تائو طرف داری کنه که کلا شدن دو به دو سهون و کای با هم ، کریس و تائو هم با هم .....

خلاصه  که همه با هم در گیر شدن بجز دی.او بیچاره که رو زمین  افتاده بود و پای چپش که درد داشت رو گرفته بود ....

سهون درگیر دعوا با تائو بود  و یقه ی تائو رو محکم گرفته بود که یه هو چشمش افتاد به جایی که دی.او بود(البته دیگه دی.او اون جا نبود...) واسه همین داد زد :

_هووووووووووووووووی دی.او نیست.....

که شیومین داد زد :

_ابلح پس فکر کردی من تا الان دارم با کی دعوا می کنم؟؟؟؟

سهون یقه ی تائو رو ول کرد و گفت:

_بذار ببینم  دی.او تو خوبی؟

دی.او :

_ من که دعوا نمی خواستم بکنم اومدم دست شیومین رو گرفتم که بگم پام درد میکنه محلتم ندادو یقه ام رو گرفت و بهم اعلام جنگ کرد.....

سوهو رو کرد به شیومین و گفت:

_ حقته الان با سر و صورت خونی بری خونتون.......

خواست بره طرف شیومین که کریس اومد سوهو رو گرفت و گفت:

_برادر من ولش کن از خر شیطون بیاپایین .......... 

آخرین ویرایش: یکشنبه 19 مرداد 1393 03:36 ب.ظ

 
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:40 ق.ظ
Hi, I do believe this is an excellent blog. I stumbledupon it ;) I'm going to revisit yet again since I book marked it.
Money and freedom is the greatest way to change, may you be rich and continue to help other people.
چهارشنبه 29 مرداد 1393 05:03 ب.ظ
خخخ ادم احساس میکنه این افغانیای سرکوچن که دارن اهن جوش میده خخخ ولی خیلی باحال شرع کردی میرم بیقیه داستان
mariya kai xo
خخخخخخ عزیزم قوربونت مرسی که میخونی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر