تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - یه تابستون!کلی خاطره 23 و 24

یه تابستون!کلی خاطره 23 و 24

شنبه 18 مرداد 1393 06:58 ب.ظنویسنده : MaEdeH★ GaLaXy FaN

 
اینم از دوقسمت بعدی!!
چون گفتین کم مینویسی واس همین دوباره 2 قسمتی مینویسم...
بوسم کنین!!!


قسمت 23:
رفتم نزدیکش...رو تخت نشسته بود..یه جوری باید خودمو خالی میکردم...دستمو بردم بالا و یه کشیده اوردم تو صورتش

چشاش داشت از حدقه میزد بیرون!!

کریس:
یه دختر منو زده بود!!یه دختر یه کشیده اورده بود تو صورتم..یه دختر!!!!!!!!!!!
قبل ازینکه دستشو بکشه، گرفتمش...از مانتوش کشیدمش و خوابوندمش روی تخت...همون اتفاق چن دقیقه پیش!!!رفتم نزدیکش

_خودت خواستی!!!
_چیو؟!
_چیـــــــــو؟!0__0

دستشو محکم فشار دادم..

_نه نه نه غلط کردم!!..برو کنااار..

خنده م گرفته بود..بالاخره فهمید چه غلطایی میکنه..بلند شدم وایسادم..اونم زود بلند شد ومانتوشو تکوند..جای دستش رو صورتم بود فک کنم!خیلی می سوخت!دستش سنگینه لعنتــــــــی!!!

دستاشو گذاشت رو کمرش و با یه حالت طلبکارانه
_بت گفته بودم خوشم نمیاد نامحرم بم دست بزنه...
_فعلا که تو زدی!
_من!؟
_نه الاغ حاج حســــن!!!

یه نگاه خوفناکی کرد!
_صورتمو نمیبینی؟

با دستش گردنشو خاروند..
_هاااا...آره..خب الان 1 -1 مساوی شدیم!!!(با یه نیش باز) ازین به بعد دیگه بم دست نزن..

اینو گفت بعد رفت گوشیشو اورد گذاشت تو شارژ..

اتاق 226_سوهو و زهرا:
سوهو:زهرا؟
_بله!؟
_مائده از دستت ناراحته؟
_نمیدونم..
_میخای بری باش حرف بزنی؟!
_نه مهم نیس..
_دوستت برات مهم نیس؟
_منظورم اینه که مسئله ای که اون به خاطرش ناراحته مهم نیس..مائده س..چیزی تو دلش نمیمونه..درست میشه
_امیدوارم همونطور که تو میگی باشه..حالا ناراحت نباش..زود بیا بغلم..
_چی؟!
_بیا بغلم دیگه..
_گفته بودی زود پیش نمیری؟
_اینکه چیزی نیس؟د بیا دیگه..لوس نشو!

با یه لبخند خوشکل اومد طرفم..محکم اونو تو بغلم گرفتم..شالشو دراوردم و موهاشو تو دستام گرفتم...عجیـــــــــب این دخترو دوس داشتم!
حس کردم داره گریه میکنه..
_زهرا؟
_هوم؟(با یه حالت گریون!)
_چرا گریه میکنی نفسم؟
_اگه مائده منو نبخشه چی؟!

یه هو صدا هق هقش بلند شد..اونو از خودم جدا کردم..
_ببینمت؟سوهو اینجاست و تو گریه میکنی؟نه گلم..مائده دوستته..خودت گفتی میشناسیش و هیچی تو دلش نیس...

اشکاشو با دستم پاک کردم و گوشه ی چشمشو بوسیدم..
_بخند..
_سوهو ول کن..
_دارم میگم بخنــد!! اِ؟!
_اااه

داد زدم
_بخند میگمت!
صدای بلندمو که شنید شرو کرد به خندیدن..بعد دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منم مشتاقانه بغلش کردم..

اتاق 215_لوهان و راحیل:
لوهان:کی بریم بیرون؟؟
_وایسا یه نفسی در کنیم!
_د نشد دیگه..لباس بپوش بریم..
_ااممم...کجا بپوشم؟
_همینجا دیگه!!
_اِ؟!لوهی؟!
_خب مگه بد میگم؟
_نمیشه..مگر اینکه بری بیرون..
_منو یرون میکنی!؟
_میگم برو برون وایسا تا من لباسمو عوض کنم..
_خب مگه چی میشه منم باشم!؟

یه نگاهی بم کرد که خودم فهمیدم چ گهی خوردم!()
_باش باش..من رفتم
بعد 7-8 دقیقه برگشتم..فقط راحیلو دیدم با یه تاپ تنش و گوشیش تو دستش که داره جیغ میزنه..زووود رفتم بیرونو درو بستم!
داشتم میمردم از خنده!!ازونور هم از استرس!!
بعد چند دقیقه
_بیا تووووو

درو آروم وا کردم و رفتم تو..چشاش از عصبانیت قرمز بود...
_مگه من گفتم بیای که فرتی درو وا کردی؟؟هاااا؟؟؟؟
_خو خو 8 دقیقه گذشته بود..
_همچین میگی 8 دقیقه انگار...اوووففف..داشتم با مامانم حرف میزدم نرسیدم لباسامو عوض کنممم...اااه
_خب مگه چی شده حالااا؟؟؟؟
_چی شده؟؟میگی چی شدهه؟؟؟؟لوهان کفر منو درنیارااا..
_ل.خ.ت که نبودی!؟یه تاپ تنت بود..چقد خوشکل بود!!!(پسرکه ی بی حیا!)

یه جیغی زد..فقط رفتم سمتش و جلو دهنشو گرفتم و آروم بغلش کردم!
_راحیــــــلم!؟ببخشید..خب من از کجا باید میدونستم؟؟تو هم دیگه خانوممی..مشکلی نیس که..ببخشیـــــــد..دیگه همینطوری و بدون اینکه تو بگی درو وا نمیکنم...بخشیدی؟؟؟
_آخرین باره...
_فداااات بشم!!بدو بریم بیرون...
دستشو گرفتم و رفتیم بیرون..

(راحیل فوش دادی تو نظر بخداااا..میزنم دک و پوزتو میارم پایین
)
قسمت 24:
اتاق 102_سهون و شیما:

_سهونی؟؟من خوشم نمیاد اینطوری با دخترا گرم بگیریا....سهـــــــــوون؟؟؟
_هاا؟؟؟آره...با کی گرم گرفتم مگه؟؟

با اینطور حرف زدنش و بی توجهیش منو ناراحت میکرد!
_هیچی ولش کن...کی بریم بیرون؟
_تااازه رسیدیما..بذار یکم به مخ و بدنمون یه کیفی بدیم و استراحت کنیم..
_باااشه..

رفتم کنارش و رو مبل نشستم و دستمو گذاشتم دور شونه هاش..
_سهون؟
_بله شیما جونم؟
_تو واقعا منو دوست داری؟

یه نگاهی بم کرد..پیشونیشو چسبوند به پیشونیم...نفساشو حس میکردم..
_معلومه عشق من...

و بعد مثل همیشه..ب.و.س.ه های داغش..منو خوابوند رو مبل و محکم بوسیدم!(شیما گلم آروم!!جر دادی خودتو
)
_تو ازینکه اینطوری می بوسمت ناراحت نیستی!؟
_آخه چرا باید ناراحت باشم؟
_شیما؟
_هـــوم؟
_خیلی دوست دارم..خوشحالم که قراره اینجا با هم بخوابیم...حالا پاشو لباس بپوش که خستگیم در رفت!!!بریم یه دوری بزنیم...بینم واقعا اصفهونی که میگن نصف جهونه؟؟؟

با ذوق وشوق پاشدم..
_یه چیزی یادت رفتااااا
_اا..چی؟

دستشو گذاشت رو لپش و خندید!!..منم پریدم لپشو بوسیدم..
_من برم لباسامو بپوشم..

اتاق 314_کریس و مائده:
گوشیم دستم بود..طوری نشون میدادم که شدیدا مشغول گوشیمم و حواسم بش نیس!!
داشت موهاشو روبرو آینه شونه میکرد و انواع و اقسام ژلو میزد....خداییش از حق نگذریم هم خوشتیپ بود!هم خوشکل!
نمیدونم چی شده بود!من که به پسرا آلرژی داشتم...ولی اون هم بهم دست زد..هم منو رو تخت خوابوند!!!!!ولی واکنش نشون ندادم..یا موقعی که میخاستیم از هم خدافظی کنیم دلم بدجور ریش ریش شده بود...هعــــــی..نمیدونم!
ساعتو نگا کردم..نزدیک 12 بود!
_من میرم بیرون
_کجاااا؟؟؟منم میخام برم بیرون..
_خب برو!
_کلید دست توئه شازده!
_خب؟
_اگه من برگردم و لیدرررررر نباشن؟؟؟؟
_برو پیش گله گوسفندت
_لقب خودتونو به ما نسبت ندیناااا..ااا؟؟؟؟؟؟
_برو پیش دوستااااات
_همین الان تو لاین بم پی ام دادن که میرن دَدَر..مث من عقب مونده که نیستن!!!

اینو که گفم صاف زل زد به چشام..
_به تو نمیگن عقب مونده!!تو دیوونه و احمقی!
_جاااان؟؟ریپیت پیلیز!!
_بی بلا!!!میرم بیرون..تو..توهم بیا..

زررررررررت چ فکری باخودش کرده این!؟
_نع!!!
_پ همینجا بمون!
_نه نه...میام...برو بیرون لباس عوض کنم
سرشو تکون داد و رفت بیرون..رفتم روبرو آینه...یا قمربنی هاشم!!!+ یا امام زاده بیژن...این چ ریختی بود من داشتم؟
رفتم مانتومو از تو چمدونم دراوردم..سورمه ای و سفید بود..+شلوار سفید و شال سورمه ای...موهامو شونه کردم..یه گیره زدم که نیان رو صورتم...لاک آبی نفتی زدم و یه تل پر از نگینایه رنگ رنگی!(تیپ الان خودم!)یکم کرم زدم و یه ماتیک صورتی ملایم!!!لبامو به هم مالوندم(هههه!!)و تو آینه یه نگا به خودم انداختم..

_اووو وَ..الان شدی عین یه آدم!!!آدم نبودی که..گوسفند بودی!..دیوونه بودی!احمق..هه!!!
کفشامو پوشیدم..سفید بودن..رفتم بیرون..کریس دم در وایساده بود و به ساعتش نیگا میکرد..میخاست بیاد درو قفل کنه که یه نگاهی به من کرد..اما هیییچ واکنشی نشون نداد...دریغ از یه چشمک!!!همینطور سرسری...نیگا تورو خدا با کی هم اتاقی شدیم...اااییییش!!!!(خجالت بکش!)پسره ی جو اَلَّق!!(درست نوشتم!؟)
رفتیم بیرون..
_وااای چقد شلوغه...
هیچی نمیگف..انگار دیوار داشت بات را میرفت!.میخاستیم از خیابون رد شیم..ماشینا مث گله مورچه میومدن میرفتن...داشتم به یه زن خارجی اون سر خیبون نیگا میکردم..کثااافت قد بلند بوووور خوش اندام خوشکل!!!!!المانی بود فک کنم...همچین داشتم برنامه میریختم باش رفیق شم..(hi!i''m from Iran...)
اصن حواسم به ماشینا نبود که فقط یه لحظه صدای بووووق ممتد شنیدم..تا خواستم به خودم بیام و خودمو از وسط جاده جم کنم(که بدجور پهن شده بودم)کریس دستمو گرفت و کشید سمت خودش...صاف و دربست رفتم تو بغلش!!!!!یه نیم متری ازم بلند تر بود پسره ی...استغفرالله..
فک کنم ملت داشتن برنامه تیلویزونی ضبط میکردن..یه جوری نیگامون میکردن انگار فینال آرژانتین آلمانه..فردا پس فردا بود که پخش شیم تو اف بی!!!!!!!!!!!
کریس یه سرفه ای کرد و منو هل داد عقب...ولی من هیچ کاری نکردم...

با عصبانیت:
_ب بیشتر مواظب بااااااااااش..نمیبینی ماشینا رووووووو؟؟؟


آخرین ویرایش: شنبه 18 مرداد 1393 08:41 ب.ظ

 
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:04 ق.ظ
Simply desire to say your article is as surprising. The clearness for
your submit is simply spectacular and i could assume you're a professional
on this subject. Well together with your permission allow me to
grab your feed to stay updated with approaching post. Thank you 1,000,000 and please
keep up the enjoyable work.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:31 ق.ظ
My brother recommended I may like this blog.

He was totally right. This submit truly made my day.
You cann't believe just how a lot time I had spent for this information! Thank you!
سه شنبه 29 فروردین 1396 01:22 ق.ظ
Hi friends, pleasant paragraph and fastidious arguments commented at this place, I am in fact enjoying by these.
دوشنبه 11 خرداد 1394 11:48 ب.ظ
عزیزم من تازه این فیکو دیدم و واقعا ازت ممنونم
MaEdeH★ GaLaXy FaN
دوشنبه 20 مرداد 1393 07:19 ب.ظ
خوب منم می خوامممممم
MaEdeH★ GaLaXy FaN
خو دیه شخصیت ندارم بذارم...حالا یه کاریش میکنم..بوایس!!!
یکشنبه 19 مرداد 1393 08:35 ب.ظ
باشه شوور تو ولی منم دوسش دارم
MaEdeH★ GaLaXy FaN
مال خودمه
یکشنبه 19 مرداد 1393 05:08 ب.ظ
خخخخخخ من ساعت چهارونیم راه افتادم الان رسیدم میهن بلاگ .....خخخخ بسکه سرعتش بالاست...آفرین....ایول.....خیلی خوب بود
MaEdeH★ GaLaXy FaN
پیـــَـــــــع!!سرعت در ای حد؟؟ماشالله
فداتتتتت
یکشنبه 19 مرداد 1393 03:27 ب.ظ
عالی بود .اشکم در اومد بس که خندیدم.مرسی
MaEdeH★ GaLaXy FaN
یکشنبه 19 مرداد 1393 01:56 ب.ظ
وایعالیبودفقط احیانا من اینقد منحرفم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من برم بمیرم خخخخخخخ
عالی بود
زودی بذاررررررررررررررررر
MaEdeH★ GaLaXy FaN
تو داستان اینجوریی!!
یکشنبه 19 مرداد 1393 02:43 ق.ظ
واااای خدا خیلی باحال بود
MaEdeH★ GaLaXy FaN
یکشنبه 19 مرداد 1393 01:15 ق.ظ
ججججییییغغغ...عالی بود فقط به نظرت سهون زیادی جوگیر نیست...همچین با احساس...آخه بش نمیاد خووو...
MaEdeH★ GaLaXy FaN
سهون ته تهشه!!!بش نمیاد؟
یکشنبه 19 مرداد 1393 12:00 ق.ظ
وای خیلی خوب عزیزم.خسته نباشی منم کریس می خوام عالی بود
MaEdeH★ GaLaXy FaN

کریس شوور منههههه
شنبه 18 مرداد 1393 11:09 ب.ظ
مائده کصافطططط می کشمت بیا جلو بینم میخوای چیکار کنی؟؟؟من اینجوریم؟؟؟؟؟
لوهاااان بی تربیت
احمق باهاش رفتی تو یه اتاق بد کلی بالا پایین کردین اونوقت منتظر چشمکی خاک بر سرت
تنکیو هاااااااانی کلی خندیدم
MaEdeH★ GaLaXy FaN
تو برو خودتو جم کن..با تاپ میاد جلو پسر مردم
خو کثااافت کلی خوشکل کردممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر