تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - (Someone call the doctor(13

(Someone call the doctor(13

چهارشنبه 28 آبان 1393 11:38 ق.ظنویسنده : H♥ney SS501

 
سلام دوستان
بعداز 2قرن اومدم...
عاقا بوخودا درسام خیلی زیاد بود...رایاجون خبر داره من همش از خستگی كتلت بودم نتم نداشتم...ببخشید دیگه...
حالا همگی بفرمایید ادامه دوستان عشقم...


جالب بود یا بهتره بگم مسخره...اصلا چرا باید برام مهم باشه...مگه اون تنها دختر روی زمینه؟!مگه اون کیه...؟!کیه که برام مهم شده...با عصبانیت دستمو توی موهام کشیدم و بعد از برداشتن کلید ماشین از خونه خارج شدم که تائو خودشو بهم رسوند و گفت:
ـ کریس کجا میری این وقت شب؟!
با بی توجهی گفتم:
ـ میرم دور بزنم...
ـ باشه زودبرگردیا...
ـ خیلی خب...
توی ماشین نشستم و سرمو روی فرمون گذاشتم...فكرم خیلی مشغول بود...شاید بخاطر این بود كه نمیدونستم دقیقا چرا با دیدن هانی هیجان زده میشم...چرا نمیتونم بهش نگاه نكنم...چرا نمیتونم بهش بی توجه باشم...هزاران چرا توی ذهنم مرور میشد و نمیدونستم چه جوابی میتونن داشته باشن...شایدم میدونستم اما نمیخواستم قبول كنم كه...نه امكان نداشت...كلمه ای كه ازش میترسیدم...شاید بخاطر این بود كه از تجربه كردنش میترسیدم...شایدم اونقدر مغرور بودم كه نمیتونستم قبولش كنم...نفس عمیقی كشیدم و سرمو بالا گرفتم...به آسمون نگاهی انداختم...صاف تر از همیشه بود...ستاره ها مشخص بودن و هراز چندگاهی با خوشحالی چشمك میزدن...با نگاه كردن بهشون حالم بهتر میشد اما وقتی دوباره به اتفاقی كه افتاد فكر كردم اعصابم به حالت اولش برگشت...ماشین رو روشن كردم وپامو روی پدال گاز فشار دادم...
––––––––––––
صدای ویبره گوشیم دلهره ی عجیبی رو به جونم انداخت...گوشه ی چشمامو باز كردم و به شماره نگاهی انداختم...كریس بود اما این وقت شب چكار داشت؟؟بعد از وصل كردن تماس با صدای غریبه ای روبه رو شدم:
– شما لوهان شی هستید؟؟
از جام بلند شدم و با تعجب گفتم:
— بله خودمم...اما شما كی هستید؟؟
— من یكی از كاركنان بار گانگنامم...صاحب این شماره اینجاست و كاملا مسته...ما میخوایم بارو ببندیم...
نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:
— الان خودمو میرسونم...
از جام بلند شدم...كریس مست كرده؟؟یه همچین چیزی ازش بعید بود...مگه چه اتفاقی افتاده بود...یكی از لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون...بعد از چند ثانیه رسیدم...بار خالی از آدما بود و فقط كریس بود كه یه گوشه داشت با گیلاس های روی میز بازی میكرد...انگار خیلی خورده بود...شیشه های روی میزو شمردم...١،2،3...مگه میشه...كریس تلوتلو خوران از سرجاش بلند شدو به طرف درخروجی اومد اما با دیدن من ایستاد و لبخند تلخی رو لباش نقش بست...جلوتر رفتم و دستمو اطراف شونه هاش گرفتم و سعی كردم بهش كمك كنم اما با عصبانیت دستمو پس زد...با تعجب زل زدم بهش...نمیدونستم چرا و از چی ناراحت بود،فقط از صورتش معلوم بود خیلی داغونه...نمیخواستم ازش سوالی بپرسم...حداقل تا وقتیكه آروم بشه...دوباره شونه هاشو گرفتم و توی چشماش نگاه كردم:
— كریس اول بیا بریم بیرون،بعد با هم حرف میزنیم...
بدون اینكه حرفی بزنه باهام اومد...وقتی از بار بیرون رفتیم روی یكی از نیمكت های كنار خیابون نشوندمش...چهرش بهم ریخته بود...چندبار موهاشو بهم ریخت...كنارش نشستم و بعد از اینكه دستمو روی شونش گذاشتم گفتم:
— خب كریس...تعریف كن...من میشنوم...
باصدای لرزونی گفت:
— چی بگم؟؟اینكه من یه بازنده ام...؟؟
واقعا نمیدونستم چی میگه...آروم گفتم:
— منظورت چیه؟؟چرا یهو باخودت اینكارو میكنی؟؟
پوزخندی زد و سرشو پایین انداخت:
— لوهان اینكه فهمیدم...اون...كسی دیگه رو دوست داره...خیلی سخته...قلبم...طاقتشو نداره...
و قطره اشكی از روی گونش چكید...به صورت مردونش خیره شدم...منظورش كی بود؟؟نفس عمیقی كشیدم و گفتم:
— ببینم كیو میگی؟؟
لبخند تلخی زد و گفت:
— كی میتونه باشه...اون دختره ی سنگدل...انگار براش مهم نیست من چه حسی دارم...نمیدونه وقتی به سهون نزدیك میشه داغونم میكنه...اما سهونم دوستمه...كسی كه نمیتونم ازش متنفر باشم...حتی نمیتونم رقیبم بدونمش...
سرشو بالا گرفت و با بیقراری گفت:
— من باید چكار كنم...؟من فكر میكنم نمیتونم بدون اون نفس بكشم...من...من...
دوباره سرشو پایین انداخت...دوست داشتم چیزی كه چند دقیقه پیش شنیدمو باور كنم اما هیچ جور نمیتونستم...یعنی اونم عاشق هانی بود؟؟اونقدر تعجب كرده بودم كه نمیتونستم حرف بزنم...فقط نگاهمو بهش دوخته بودم و حرفاشو مرور میكردم...یعنی یه مثلث عشقی بین سهون،كریس و هانی...!؟نفس عمیقی كشیدم و سعی كردم به خودم مسلط باشم...بازوشو گرفتم و ازش خواستم بلند شه...اونم درحالیكه تلو تلو میخورد بلند شد و بهم تكیه داد...
***********
صدای آلارم گوشیم باعث شد توی جام تكونی بخورم...نگاهی به ساعت انداختم كه حدودای 10 بود...دستموتوی موهام فروبردم و بلند شدم روی تخت نشستم...درباصدای تقه ای باز شد...آیلا باشیطنت پریدروی تخت و گفت:
- دختره ی زشت...لیدرجان نمیخوای بلند شی؟؟
اخمامو توی هم فروبردم و گفتم:
- اولا زشت خودتی دوما به نظرت الان دارم چكار میكنم؟؟
آیلا بخندی زد و گفت:
- میدونم...
و با قیافه ی هیجان زده ای از جاش بلند شد:
- اونی اونی...دیشب یه اتفاقی افتاد...
حرفش باعث شد بیشتر حواسمو جمع كن...با تعجب گفتم:
- چی شده؟؟
- اونی دیشب از پایین یه صداهایی میومد...چانیول میگفت كریس مست كرده...
اخمامو توی هم كردم و گفتم:
- خب حالا این كجاش عجیبه؟؟
- خب اونی لوهان گفت از ناراحتی بوده...
- یعنی دعوا كرده؟؟
- نمیدونم اما صبح كه رفتم برای نرمش لوهان خیلی تو فكر بود...نمیدونم چش شده بود...
نفس عمیقی كشیدم و از جام بلند شدم:
- در این مورد نظری ندارم...باید ببینیم مشكلشون چیه...
و به طرف در رفتم كه آیلا گفت:
- اونی یعنی میتونی بفهمی؟؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- نگران نباش...ما گروهیم جرئت دارن ازمون پنهون كنن...خودم میكشمشون...
آیلا به سمت اومد:
- اونی آخه صد بار اینو گفتی...ولی فقط گفتی عمل نكردی...
خندیدم و گفتم:
- تو این دوره كی حوصله داره به جرم قتل بره زندان...حالا بیا بریم كه دارم از گرسنگی تلف میشم...
******
لرزش های گوشیم باعث شد نگاهمو به صفحش بدوزم...یه شماره ی ناشناس بود...میخواستم جواب ندم اما یه چیزی از درون ترغیبم میكرد...گوشی رو كنار گوشم نگه داشتم...صدای لطیفی توی گوشم طنین انداخت...شخصی كه حدودا 3سالی میشد صداشو نشنیده بودم...بغضی گلومو فشار میداد...اون كسی بود كه توی سخت ترین زمان زندگیم یعنی وقتی ازهم جدا شدیم باقدم های زیباش ازم دور شد...فكرمیكردم امكان دوباره دیدنش 0%باشه..اما الان...با صدای شادی اسممو صدا زد:
- سلام لوهان اوپا...منو كه فراموش نكردی؟؟
دستمو روی دهنم گرفتم تا صدای هق هقمو نشنوه...توی ذهنم مدام اسمشو فریاد زدم:رایا...رایا...
بعد از چند بار صدا زدن اسمم از طرف اون،باصدایی كه از بغض میلرزید گفتم:
- شما؟؟
- من رایام اوپا...میخوام باهات حرف بزنم میشه؟؟
از چیزی كه ممكن بود با دیدنش اتفاق بیفته میترسیدم...گفتم:
- خیلی سرم شلوغه...متاسفانه نمیتونم...
- اوپا مطمئن باش فقط نیم ساعت طول میكشه...امروز ساعت 5 تو كافی شاپ  همیشگی منتظرم...
و بعد صدای بوق های ممتد توی گوشم پیچید...دستام از شدت استرس میلرزید...اون روزو به یاد آوردم...روزی هیچوقت یادم نمیره...اون روز مثل همیشه نبود...
.
.
..
.
..
.
.
.
..
.
خب عشقولیا اینم از این قسمت:
حدس میزنم یكی از ذوق غش كنه حالا خودش میدونه كیه...
ببخشید كه خیلی خیلی دیر شد....نظرتونو برای قسمت لطف بفرمایید...من الان تو كتابخونم تنها جایی كه برای پست گذاشتن با سیم آنتن درست حسابی داره...
ازبین رفتن خواننده عزیز و خوش صدای كشورمون مرتضی پاشایی  رو هم تسلیت میگم من خودم ١روزكامل از شدت گریه و افسردگی نرفتم مدرسه...
بگذریم مثل همیشه عاشقتونم...شاید هفته بعد شایدم 2 هفته بعد داستان گذاشتم معلوم نیست...خب بوووس با یه عالمه قلب...♥♥♥


آخرین ویرایش: دوشنبه 13 بهمن 1393 11:51 ق.ظ

 
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 05:59 ب.ظ
Hello, I enjoy reading through your article.

I like to write a little comment to support you.
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:25 ب.ظ
Thanks on your marvelous posting! I certainly enjoyed reading it,
you're a great author. I will be sure to bookmark your
blog and will often come back in the future. I want to encourage that you continue your great job, have a nice evening!
شنبه 14 مرداد 1396 09:27 ب.ظ
Oh my goodness! Awesome article dude! Thank you so much, However I am having issues with your RSS.
I don't know the reason why I cannot join it. Is there anyone else getting the same RSS problems?
Anybody who knows the solution will you kindly respond? Thanx!!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:21 ب.ظ
Hi, I think your blog might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog in Safari, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it has some
overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!

Other then that, awesome blog!
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:48 ب.ظ
Hello, this weekend is good in support of me,
as this point in time i am reading this enormous informative article here at
my house.
دوشنبه 13 بهمن 1393 07:22 ب.ظ
کی میذاری ؟
H♥ney SS501
دوشنبه 13 بهمن 1393 07:15 ب.ظ
کی میذاری ؟
H♥ney SS501
الاننننن
دوشنبه 13 بهمن 1393 05:14 ب.ظ
به به!!!!!!!!!!!!!!!!
چه عجب!!!!!!!!!!!!!!!
H♥ney SS501
دوشنبه 22 دی 1393 04:12 ب.ظ
سلام هانی جون
دیگه نمیخوای بیای؟
من تو خماریم
H♥ney SS501
مهدیس جونم امشب میذارم قووووللل...
چهارشنبه 10 دی 1393 11:26 ق.ظ
وایییییییییییییی مثلث عشقی بین این سه تا. چه شود.مرسی هانی جون.
امیدوارم زودتر ادامشو بزاری.
H♥ney SS501
خواهش میکنم عزیزم...امشب میذارم...
جمعه 28 آذر 1393 09:41 ب.ظ
سلام
هانی خواهش میکنم این هفته بذار
H♥ney SS501
سلام عزیزم شب بیا میذارم....
جمعه 28 آذر 1393 01:04 ب.ظ
aji key edame
H♥ney SS501
عزیزم شرررررررمننننددددههه واقعا من شب میذارم ادامه رو....
جمعه 7 آذر 1393 02:37 ب.ظ
به به هانی خانوم
چه عجب فکر خماری من رو کردی و اومدی
هنوز نخوندمش ولی امیدوارم مثله همیشه عاااالی باشه
H♥ney SS501
سلام گلم...آری ببخشید دیر شد،كنكوریم میدونی كه...
چهارشنبه 5 آذر 1393 12:40 ق.ظ
به به هانی خانم چه خبر از این طرفا .خیلی دلم تنگ شده بود دیگه داشتم ناامید می شدم .ممنون عالی بود.عزیزم کریسم عاشق شده تفلک هانا می کشمت کریسم به عشقش نرسه ...
H♥ney SS501
منم دلم تنگولیده بود...خواهش عزیزم....آری بیچاره ی خوجتیپ...نمیدونم اونی شاید
جمعه 30 آبان 1393 01:22 ب.ظ
aliiiiiiiiiiii bood
H♥ney SS501
خواهش عزیزم...
پنجشنبه 29 آبان 1393 12:16 ب.ظ
مرسی:|
الان بهم شوك وارد شده نمیتونم كامنت بلند بالا بنویسم
H♥ney SS501
از چه لحاظ گلكم...؟؟
چهارشنبه 28 آبان 1393 08:26 ب.ظ
vaaaaaaaaaaaay man ghashidaaaaaaam....onni in ghesmate dasito kheyli midostaaaaaaaaam....akhhhhhh luluiiiiiiiiiii
H♥ney SS501
اونی منم میدونم الان از خوشحالی غشیدی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر