تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - وقتی اکسو میره سر کار 38

وقتی اکسو میره سر کار 38

دوشنبه 31 شهریور 1393 07:25 ب.ظنویسنده : mariya kai xo

 
سلام بچه ها من بعد 11 ، 12 روز اومدم ...ببخشید دیر شد ...این چند رووز در گیر کارای مدرسه  بودم واقعا معذرت میخوام که دیر شد. منم به نوبه خودم ایام  فرا رسیدن مدرسه رو به همه تون تسلیت میگم....حالا بیاین ادامه.....

ستاره: من میرم یه چیزی درس کنم....

چنیول: بیا به این میگن زن زندگی...

صبا: آره ...این همونیه که تا 10 دیقه پیش اینجا با تو ملق میزد .....

همه زدن زیر خنده....

ساعت نزدیکای نه بود و شام خورده بودیم که سوهو گفت: ما فردا میریم....

هانی: شما قلط کردین.....

هانیه:چی؟

هانی: منظورم این بود که چیزه دیگه.... ای بابا خوب تعارف کردم.

فاطمه: تو که گفتی پس فردا....

سوهو: آره ولی بلیط مون افتاده برا فردا بعد از ظهر....

کریس: تو کی بلیط گرفتی؟

سهون : وقتی تو خوردی تو شیشه....ههههه

کریس: ههههه خوش مزه.....

سوهو: امروز گرفتم...

شیما : الان که چی؟؟؟ چیکار کنیم؟

سوهو:شما بیاین اونجا...

زهرا: پخخخخ ....پدر من هم داشت میذاشت بیایم.....

فاطمه رو کرد به سوهو گفت: شر نگو دیگه ...ما چه جوری بیایم....

شیومین : همه چی خاطره میشه....

ماریا: آره ولی همین خاطره میتونه ادم رو خفه کنه....

مائده: کتاب خوندی؟؟

ماریا: من؟؟؟؟ من چه کارم به کار کتاب؟؟؟

کریس رو کرد به شیو و گفت: تو خواهشا شاداپ تو دو///س// د//ت..ر ت بچه شهر خودمونه....

اینجا بود که همه متوجه شدن کریس چه سوتی بزرگی داده....کریس بعد این که فهمید چی گفته گفت:منظورم این بود که.....شیومین ....چیزه ...این  نصرت دیگه دختر نداره؟؟؟؟

شیومین :خفه سوتی دادی خراب...

لوهان: کریس؟؟؟ توهم آره؟؟

کریس: مگه من چمه؟؟؟

لوهان: هچی....

سهون: عروسی من میاین؟؟؟

شیما: تو مگه عروس میشی؟؟؟؟هههههه

همه زدن زیر خنده سهون گفت: نه منظورم این بود که میاین دامادی من؟؟؟

صبا: خب به سلامتی کی هست؟؟

سهون: بعد از پسته ها....( خخخخ تو شهر خودمون این کلمه حکم مدرسان شریف رو  داره...کجا : بعد پسته ها ....کی : بعد پسته ها...چی: بعد پسته ها ...تلفن  دوتا شیش خخخ....)

 صبا: خب بعد پسته ها ینی کی؟؟

چن: وسطای مهر....

ماریا: اوووووه من که درس دارم...

زهرا: جووون تو چقد هم میخونی....

مائده: موندم چه جوری میخوایی بیای تجربی....

زهرا: مث خر توش میمونه....من گفتم....

ماریا: آره ...دور از جون.....

فقط مائده زد زیر خنده .....

ماریا: چرا مث خر بیسکوییت خورده خوشحالی؟؟؟

مائده با خنده گفت: دور از جون....

ماریا: به روح اعتقاد داری؟؟؟

مائده: آره...

ماریا : تو روحت.....ههههههه

مائده: کصافطط!!!

سوهو: حالا میاین یا نه؟؟؟

هانیه : عروس کیه؟؟؟

تائو : خواهر دی.او...

هانیه: آها مبارک باشه....

کریس: همه در گیر حرف زدن باهم بودن و من رو کردم به سوهو گفتم: چرا انقد زود بلیط گرفتی؟؟؟

_نمیشه ...خیلی موندیم.....از اونورم مرده هی زنگ میزنه میگه کجایین...

_ قلط کرده بی شعور.....

_ هوووووییییییییی ...بحث پوله ...میگه اگه قرار باشه شما من و اذیت کنین منم موقع تصفیه حساب اذیتتون میکنم.....

_ مرتیکه گراز چش نداره ببینه دوروز اومدیم خوش باشیم....اه.....

_ دیگه راه نداره باید زود برگردیم.....

_ من نمیام....

_ ههه بهت خوش گذشته ها؟؟؟؟

_ سوهو من نمیام....

_ خر نشو....

_ بدون مائده من نمیام.....

_ داره میگه که نمیتونه بیاد.....هیچ کدوم شون نمیتونن بیان....فراموشش کن...

_ چیو؟

_ که اینا بیان با ما....

_ آها فک کردم منظورت مائده ست میخواستم همین جا فکت رو بیارم پایین....

_ روانی ...من خودمم یکی دارم......

_ میگی چیکار کنیم؟؟

_ نمیدونم.......

_ من مائده رو ول نمیکنم برم....

_ هه چی شده ....با کسی که تا دیروز مث خروس جنگی بهم میپریدید جفت و جور شدی؟؟؟؟

کای از پشت سر شون گفت : خدا قابلمه رو با درش با هم جور میکنه.....

کریس: نمیخوام هیچی بگمت تو نمیزاری....بذار دو دقه دهن من بسته باشه....

کای: مگه بد گفتم؟؟؟ .....حیقت تلخه!!!!

سوهو: عه چقد به هم می پرید؟؟؟

کریس: خیلی.....هههههه

کای: ایول دمت گرم ....خخخخخ

سوهو: عجب بی شعورایی هستید ....

بعد هم از جاش بلند شد و  رو کرد به کریس و گفت: به هر حال فردا میریم.....

کریس: نه بشین کارت دارم......

سوهو دوباره نشست سر جاش و گفت: خب.....

کریس یه نگاه به کای کرد و یه لبخند زد و کای گفت: ینی الان باید برم؟؟؟؟کور خوندی همه حرفاتو شنیدم.......

کریس: این پشت کاری که برا فضولی داری اگه برا  امور دیگه داشتی الان دست انیشتین رو از پشت بسته بودی....

سوهو: بد نمیگه.....

کای: اگه نذارید بمونم حرفاتونو گوش کنم میرم به همه میگم چی شنیدم......

کریس: چی شنیدی؟؟؟

کای : همین دیگه....

کریس: دیدی داری زر میزنی پاشو پاشو برو.....

کای بدون این که چیزی بگه پاشد رفت...

کریس: سوهو چیکار کنم....

سوهو: انقد تصمیمت جدیه؟؟؟...تو این همه د.../و../س///ت .../../.د //خ...ت//ر داشتی .....ولی تا حالا اینجوری ندیده بودم خودتو بخوای فداکنی.....

_ نمیدنم ...ولی مائده برام فرق داره ....یه چیز دیگست.....

_یه فکری دارم....

_ چی؟

_ هنوز دارم فکر میکنم....

_ هوووووف......وللش...از مخ تو هچی بلند نمیشه منم دارم میرم پیش مائده......

_ باشه برو.....

از جام بلند شدم....فضای گرفته ای بود نسبت به دو سه ساعت پیش....انگار همه از این بابت ناراحت بودن.....داشتم همینجور به بقیه نگاه میکردم که یکی زنگ در رو به صدا در آورد ...

لوهان: کریس....

_ ها؟

_ وایستادی برو در و باز کن....

_ شاید پدر زنت باشه.....

همه زدن زیر خنده....و یه هو زهرا گفت: وایی اگه بابا باشه چی.....

و دوباره صدای زنگ در.......

ماریا:پپاشید برید یه جا قایم شید...

کای: مثلا کجا؟

_کابینتای آشپز خونه خالیه....خوب چه میدونم ....برید یه جا منم برم ببینم کیه....

ماریا: از جام بلند شدم .....قبل از این که در رو باز کنم یه نگاه به بقیه انداختم  و یه نفس عمیق کشیدم و دستم رو بردم طرف دست گیره و در رو باز کردم.....وای نه.....یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد و فقط به یه چیز فکر میکردم ....که چی توضیح بدم.....این رو دیگه کجای دلم بذارم.....آخه این موقه شب ....اه ......هنوز داشتم همونجوری نگاش میکردم که گفت:

_چیه آدم ندیدی؟؟

_ چرا دیدم ولی آدم مزاحم ندیدم....

_ نمیزاری بیام تو؟

_ وا اینجا پر از دختره  من چه جوری تو رو راه بدم  اینجا ...برو شاید دوست نداشته باشن تو بیای داخل...

_خب مگه من چمه؟؟ بذار بیام تو دیگه....اذیت نکن ....

_ دلیلی نداره  بذارم  بیای تو ....

یه قیافه وحشت ناک به خودش گرفت که نزدیک بود از ترس بمیرم و گفت:

_ اه ماری....گمشو اونطرف....

تنها کاری که تو نستم بکنم این بود که در و ببندم....خودمم از کار خودم خندم گرفت...و از یه طرف میخواستم گریه کنم....زهرا اومد طرفم و گفت:

_ فوآد بود....

با تکون دادن سرم بهش گفتم آره....

دستش رو محکم کوبوند توی در و گفت:

_ ماری خر ترسو....در باز کن با زهرا کار دارم.....

زهرا میخواست در و باز کنه که گفتم : میخوای باهاش حرف بزنی؟

_ نه میخوام نگاش کنم تا سیر شم..... چه حرفی میزنی تو .....

رفتم کنار و در رو باز کرد.....فوآد بدون معتلی اومد تو .....

زهرا ب تعجب گفت: هی.... دیونه ....چیکار میکنی؟

فوآد: آره من دیونم.....

مائده پا شد اومد طرف من و آروم گفت: این خوراک منه الان ادبش میکنم...

_ نه مائده این خر تر از اونیه که تو فکر میکنی.....

مائده رو کرد به فوآد و گفت: نمی گفتی دیونه ای قیافت داد میزد که دیونه ای اانم برو بیرون تا خودم نداختمت بیرون....

فوآد: باشه میرم ولی زنمم میبرم....

مائده با تعجب گفت: زنت کیه؟؟؟اصلا کی به تو زن میده؟؟؟

دست زهرا رو گرفت و گفت: زهرا زن منه....

زهرا  هم بی برو برگشت یکی خوابوند توی گوشش و با گریه گفت: فوآد بسه کی میخوای این مسخره بازیات رو تموم کنی؟؟

برای من این چیز عجیبی نبود ....فواد  پسر عمومه .....از فوآد اشغال تر تا حالا ندیدم....فوآد 22 سالشه .....الان نزدیک یه ساله که هفته ای یه بار زهرا رو اینجوری اذیت میکنه و بهش میگه من دوست دارم و باید با من ازدواج کنی ....ولی تا حالا ندیده بودم زهرا اینجوری گریه کنه....انگاری خیلی دیگه از این کاراش خسته شده بود.....

فواد زهرا رو با خودش برد طرف اتاقی که پسرا رفته بودن توش قایم شن....وای نه الانه که ضایع شیم.....مائده میخوااست جلوش رو بگیره .... ولی دیگه دیر شده بود ....در اتاق رو باز کرد.....

فواد با تعجب گفت: اینا کین؟؟؟اینجا توی سوییت شما چیکار میکنن....

فوآد یه لبخند شیطانی زدو گفت: عمو میدونه که اینا اینجان؟؟؟

مائده: من توضیح میدم بهت ...بیا...

_ چیو میخوای دیگه توضیح بدید ها؟؟؟ میخوایید توضیح بدید که دیگه چه قلط هایی باهم کردین؟؟ ها....

کای دیگه نتونست تحمل کنه اومد جلو با دستش که مچ کرده بود کو بوند توی صورتش...فواد افتاد روی زمین و بیهوش شد........داشت از بینیش خون میومد ....کای یه نیشخند زد و گفت: راحت شدم .....داشت زیادی زر میزد.....

ماریا: ایول ...دمت گرم حال کردم دستت درد نگنه ...خدا خیرت بده ....داشت زیادی ور ور میکرد...

زهرا: آره ولی فک کنم کشتیش.......

ماریا: خر نشو.....کی با خون دماغ مرده؟؟؟  

مائده: مادر بزرگ خدا بیامرز....

ماریا: خب اون سکته کرد خون دماغ شد....بعدشم مرد....

زهرا بی اختیار زد زیر گریه و لوهان اومد بقلش کرد و گفت: چرا گریه میکنی؟؟؟

زهرا: کاشکی میمرد من راحت میشدم.....

کای: خیلی خوشت میاد من برم زندون..؟؟؟؟

مائده : بیخیال حرفای نا تموم شما الان اینو چیکار کنیم؟؟؟

هانی: میبریمش میزاریمش توی یکی از سوییتا وقتی بهوش اومد فک میکنه همه چی خواب بوده.....

ماریا: آره بابا هم داشت به ما کشکی کشکی کلید اتاق میداد....

لی : خب برید بهش بگید برا این یارو میخواییم.....

زهرا : اگه بهوش اومد و با زم شک داشت چی؟؟؟

کریس: یکی دیگه میزنیم تو سرش که دیگه جای شکی باقی نمونه.....

همه زدن زیر خنده.....

مائده : خب اگه بهوش بیاد یکی از شما ها رو تو هتل ببینه چی؟؟؟

ماریا: همه گوش کنید من بهتون میگم چی کار کنیم ....فکر هانی عالی بود......

کای: خب..

ماریا: خب ....من و مائده میریم از بابا کلید یه سوئییت رو میگیریم و بعد با کای و کریس میبریمش تو ی اون سوییت و شما بقیه کاری که میکنید اینه که تا میتونید مدل مبلا و هر چیزی که اینجا هست رو عوض میکنید و همچنین لباسا تون هم عوض میکنید.اما قبل از همه ی اینا من میخوام توی کیفش فوضولی کنم......

در کیفش رو باز کردم و دیدم و یه عالمه چیز میز و خرت و پاش توش بود  داشتم جیبای لباسش رو میگشتم که یه کلید توی جیبش پیدا کردم.....بلند داد زدم و گفتم : ایول فواد مرسی ...مرسی که خودت برا خودت اینجا سوئیت گرفتی.....هاها کار مون راحت تر شد اینجوری اگه بهوش هم بیاد دیگه  واقعنی فکر میکنه همش خواب بوده .....

کای: خوشم میاد همه جوره فوضولی....قوربونت برم....


آخرین ویرایش: دوشنبه 31 شهریور 1393 07:31 ب.ظ

 
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:47 ب.ظ
Genuinely no matter if someone doesn't be aware of after that
its up to other people that they will help, so here
it takes place.
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:38 ق.ظ
Hello are using Wordpress for your site platform? I'm
new to the blog world but I'm trying to get started and create my own.
Do you need any coding expertise to make your own blog?
Any help would be really appreciated!
جمعه 2 تیر 1396 07:47 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب ابتدا آیا واقعا حل و فصل درست با
من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما
در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه فقط برای کوتاه در حالی که.
من با این حال کردم مشکل خود
را با جهش در منطق و شما خواهد را خوب به پر همه کسانی شکاف.

که شما که می توانید انجام من می قطعا بود
مجذوب.
شنبه 30 اردیبهشت 1396 04:45 ق.ظ
Thank you for the good writeup. It in fact
used to be a enjoyment account it. Look advanced to far
brought agreeable from you! By the way, how could we be in contact?
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 01:30 ق.ظ
Hello very nice website!! Man .. Excellent .. Superb .. I'll bookmark your web site and take the feeds also?
I am glad to find a lot of helpful info right here within the post, we'd like work out extra techniques on this regard, thank you for
sharing. . . . . .
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 10:49 ب.ظ
Wow that was unusual. I just wrote an extremely long comment but after I clicked submit my comment didn't show up.
Grrrr... well I'm not writing all that over again. Anyhow, just wanted to say wonderful blog!
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:39 ق.ظ
Greetings from Florida! I'm bored to death at work so I decided to browse
your blog on my iphone during lunch break. I enjoy the info you
present here and can't wait to take a look when I get home.

I'm shocked at how quick your blog loaded on my mobile .. I'm not
even using WIFI, just 3G .. Anyways, wonderful site!
یکشنبه 7 دی 1393 08:01 ب.ظ
یعنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی من عاشق این داستانم
ماریا جون زود بزار دیگه رفتی تو افق محو شدی.
مرسی خوشگله.
شنبه 6 دی 1393 02:17 ب.ظ
هووووووووووووووووووووووووی كجااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییی ماااااااااااااااااااااااااارییییییییییییییییییییییییییییییی بیا وگرنه خودم جفت پا میااااااااااااااااااااااام
شنبه 17 آبان 1393 08:43 ب.ظ
ماریاااااااااااااااااااااااا ماریااااااااااااااااااااااا ماریاااااااااااااااااااااااااااااااااکجاییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
چهارشنبه 16 مهر 1393 07:10 ب.ظ
ماریییییییییییییاااااااااااا کوشیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
mariya kai xo
سلام صبا جونم خوبی دلم برات تنگیده بود نتم قط بود امروز وصلش کردم ....
شنبه 12 مهر 1393 07:03 ب.ظ
مااااااری کوشی؟؟؟چرااااا داستانتو نمیذاری بیام بزنم نصفت بره تو دیواااااااار
mariya kai xo
سلام عزیزم ببخشید بخدا نتم قط بود ....شرمنده عزیزم
جمعه 4 مهر 1393 12:48 ق.ظ
خسته نباشی باز مدرسه ها شروع شد منم بهتون تبسیت میگم به قول شیما
mariya kai xo
ممنونم نگین جونم .....منم به شما تسلیت میگم
سه شنبه 1 مهر 1393 07:05 ب.ظ
ممنون اجیئ خسته نباشی فصل مرده شوری مدارسم تبسیت میگم
ورژن جدید تبریكو تسلیته خخخ
mariya kai xo
خخخخخ ....ممنون همچنین .....
سه شنبه 1 مهر 1393 06:04 ب.ظ
ممنون منم خوبم .
mariya kai xo
فدات آجی....
سه شنبه 1 مهر 1393 02:18 ب.ظ
=)) میگممم سوتیه کریسو من نگرفتم :| چه سوتیی بود ینی؟!؟!
آآآققااا ببینم کریسمووومیگه بدون من نمیره..الهی من فداش بشم..
حالا اسم فوادو از کجا اوردی دیوص؟!
mariya kai xo
خخخخ واقعا نگرفتی..؟؟! پ خیلی خریی خخخخخخخ هیچی دیگه سوتی داد که نمیخواد بیاد و چون تو اینجایی و دوس دخمل شیو مال شهر خودشونه .....
ب خدا خیلی فک کردم تا تونستم این فواد رو انتخاب کنم....
دوشنبه 31 شهریور 1393 11:11 ب.ظ
سلام اونی چه عجب بعد از قرنی اومدی؟!
راستی این دخترای داستانت چند سالشونه؟!
این قسمتم عالی بود...بیشتر با کای خندیدم...
mariya kai xo
خخخخ سلام عزیزم ...ببخشید بعد دوروز دارم جواب نظرت رو میدم ......خخخخ
من و ماءده و زهرا 15 سالمونه .....فاطمه یه سال از ما کوچیک تره ..... هانیه و شیمارو نمیدونم ستاره فک کنم تو 17 ،18 داشته باشه صبا جونمم 23 داره .....خخخخخ خوشم میاد با همه میخندی.....
دوشنبه 31 شهریور 1393 09:01 ب.ظ
میخوای منم بعد از پسته ها نظر بدم
اینقد خوشم میاد منم هی فوش بدم ولی تو نمیزاری
مرسی فقط بی زحمت زود بذار دیگه
mariya kai xo
خخخ شما هروقت که دوست داری نظر بده.....اوکی؟؟؟ اصلا اگه دوست داری برو بعد پسته های سال دیگه بیا نظر بده....
فوهش بده عزیزم راحت باش منم ناراحت نمیشم...خخخخ
باشه عجیجم.....دارم سعی میکنم زود تمومش کنم.
دوشنبه 31 شهریور 1393 08:48 ب.ظ
ماااریییییییییییییییییا اگه بازم پیدات نمی شد می خواستم تو روزنامه آگهی بدم گم شدی خوبی خانمی؟ممنون عالی بود این کریس از دست رفته عزیزم.فواد از کجا پیداش شد باحال بود خسته نباشی
mariya kai xo
صبا جون خخخخ قوربونت برم که همیشه به یا دمی..... ممنون توهم خوبی عزیزم؟؟؟؟
مرسی عزیزم توهم خسته نباشی که وقت میزاری میخونی....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر