تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - (10)Someone call the doctor

(10)Someone call the doctor

دوشنبه 31 شهریور 1393 10:00 ق.ظنویسنده : H♥ney SS501

 
سیلوم عشقولیای من...

اومدم با قسمت 10....

نظراتتون خوب بودا ولی فقط یه سریا خیلی نظر میدن...نویسنده هامونم ماشاا... فععععاااااااللل...اصلا تو حلقم گیر کردن...

عاقا یه سری فن خل از لوهان عکس گرفته بودن من دیدم گفتم خیلی وضعش بده ولی عکسای بهتر که اومد فهمیدم داره خوب میشه...

فرا رسیدن ایام سوگواری مدرسه ها رو به همه مخصوصا چهارم دبیرستانی ها تبریک میگم....خدا صبرمون بده هق هق....ععررررررر...

برای اون هونهانیا سوپرایز دارم این قسمت ولی خب زیاد نیست چون روال داستان کلا درباره زوجهای اکسو نیست و فقط یه تیکه هایی بینش پرونده میشه...بععععله...

دیگه دیگه من از اول مهر ممکنه نتونم سر وقت داستان بذارم ولی سعیمو میکنم بازم...

خب دیگه نظر یادتون نره...





این 2 تا عکسم سوپرایزه...عاقا این گروهی که برا داستانم گذاشتم بیشتر اوقات کنار اکسو بودن...خخخخ(البته اسم اصلی این گروه SCG  نیست...crayon pop)


*************************************


بفرمایید ادامه....
با حرص لباسامو درآوردم...توی آینه به خودم نگاهی کردم...دوباره اون صحنه یادم اومد...دوتا سیلی زدم تو صورتم:
ـ هانی اون یه اتفاق بود...فراموش کن...خواهش میکنم...فراموش کن...
اما اینا همش چرت بود...صورتش توی اون زاویه از جلوی چشمم نمیرفت...آخه با اینکه ازش متنفر بودم ولی هنوزم...دستامو توی موهام فرو بردم و بهمشون ریختم...خودمو روی تختم انداختم و همونطور که به سقف زل زده بودم با خودم گفتم:
ـ حالا با چه رویی برم بیرون...؟!یعنی...مگه فردا تمرین نداریم؟!بدبخت شدم....
روی تخت غلتی زدم و روتختی رو دور خودم پیچوندم...چند ثانیه ایستادم که با صدای گوشیم مثل ماهی که تو قلاب باشه شروع کردم تلاش کردن برای باز کردن روتختی از دورم...بعد از اینکه شخص پشت تلفن خودشو کشت گوشی رو جواب دادم:
ـ بله...اوه سلام هیون جونگ شی...بله چشم حتما...پس فعلا...
بعد از اینکه تماس قطع شد با تعجب به صفحه گوشیم نگاه کردم و بعدش از همون زاویه تو آینه به خودم نگاهی انداختم...جدا میخواستم گریه کنم:
ـ وایییی هانی موهات...خاک تو سرت چرا مثل جنگلی ها شدی...هی هی هیون جونگ شی گفت بریم پایین...خب باید بری....آره...نمیشه که بمونی...
و بعد بلند داد زدم:
ـ بچه ها هیون جونگ شی پایین کارمون داره...آماده شید...
مثل فرفره دویدم سمت کمد و یه دست لباس ساده ولی شیک انتخاب کردم...موهامم شونه کردم و بالا بستم...توی آینه نگاه کردم:
ـ نگاه صورتم...هووووف...
و بعد از زدن برق لبی گفتم:
ـ هانی فایتینگ...یه امروزو سوتی نده...
و در اتاقو باز کردم...همه آماده نشسته بودن...آینا با پوزخند گفت:
ـ عروس خانم اومد بالاخره...مثلا خواستی بری طبقه پایینا...نمیخواستی که بری آتلیه...
با حرص گفتم:
ـ تو که بعد از رفتن من تو اتاق قیافمو ندیدی...وگرنه الان درکم میکردی....
آرا دستمو گرفت و گفت:
ـ بیخیال خانم گیج...حالا بیا بریم منتظرن...
با هم به طبقه پایین رفتیم...یونگ سنگ شی و هیون جونگ شی بودن...با دیدنشون تعظیم کردیم و یه گوشه نشستیم...هیون جونگ شی لبخند زد و گفت:
ـ خب بهتون خوش میگذره؟!
کسی حرفی نزد...فقط از بین پسرا یه صدایی اومد:
ـ میشه تحملش کرد...
اولش نفهمیدیم کی بود اما با لبخند کای متوجه شدیم بله ایشون بوده...هیون جونگ شی بالبخند گفت:
ـ خب بقیه چی؟!
من که کلا لال شده بودم...خیر سرم لیدر دخترا بودم...بجای من آرا گفت:
ـ به لطف شما خوبه...
هیون جونگ شی گفت:
ـ خب بچه ها دلیل اینکه من اینجام اینه قراره یه مهمونی برگزار بشه البته فقط برنده ها توی این مهمونی شرکت دارن و میتونین با لباس راحت بیاید چون یه جورایی قراره تا صبح خوش بگذرونید...
با دهن باز داشتم به حرفاش گوش میدادم...دیگه چی؟!با برنده ها؟!هوووف باز باید این دخترا رو ببینیم...توی فکر بودم که ایون آه با دست روی شونم زد:
ـ اونی ایشون چی میگه؟!
با خنده جوری که بقیه بشنون گفتم:
ـ مثل پیژامه پارتیه خودمونه تقریبا...
همه مثل مجسمه زوم کردن روم...یونگ سنگ شی لبخند زد و گفت:
ـ اونجوری بهش نگاه نکنید...درست گفت...
تائو با پوزخند گفت:
ـ یاد باب اسفنجی افتادم...
با لبخند گفتم:
ـ اااا باب اسفنجی میبینی؟!آخی کوچولو...
تائو با حرص لبخند زد و گفت:
ـ نه من فقط پاندای کنگ فو کار میبینم...
با حالت بچگانه ای گفتم:
ـ اوخیییی خوج بحالت...من ندیدم تا الان...
آینا با دست رو شونم زد و گفت:
ـ اونی بیخیال...
به آرومی گفتم:
ـ حیف بزرگترامون اینجا هستن وگرنه...
لبخندی زدم و به مربیامون خیره شدم...هیون جونگ شی لبخندی زد و گفت:
ـ بچه ها فردا سرتمرین میبینیمتون...فایتینگ همگی...
برای بدرقشون رفتیم...وقتی اونا رفتن نگاهی به اطراف انداختم...کریس زودتر از همه رفت تو اتاقش...یه جورایی تعجب کردم...خواستم به طرف راهروی خودمون برم که با صدای سرفه شخصی با تعجب برگشتم و نگاهش کردم:
ـ هانی شی کاری داشتین؟!
چشمامو ریز کردم:
ـ ببینم کار من به شما چه ربطی داره؟!
با قیافه ی حق به جانبی گفت:
ـ خب اینجا طبقه ی ماست...
خندیدم:
ـ میدونید سهون شی...چیزه من...من میخواستم آب بردارم...با اجازه...
و به طرف آشپزخونه رفتم...بعد از برداشتن آب برای فرارکردن از نگاهش با سرعت رفتم طبقه خودمون...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لوهان یه گوشه نشسته بود و با گوشیش ور میرفت...رفتم و کنارش نشستم...نگاه سطحی بهم انداخت و دوباره مشغول شد...با لبخند دستمو روی شونش انداختم و گفتم:
ـ لوهان هیونگ...خوبی؟!
لبخندی زد و خیلی آروم گفت:
ـ اوهوم...تو چطوری؟!
یشتر خودمو بهش چسبوندم...گوشیشو کنار گذاشت و با اخم بهم نگاه کرد:
ـ سهون صد بار گفتم اینقدر به من نچسب...برو اونورتر...
و با دستش یکم از خودش دورم کرد و دوباره با موبایلش مشغول شد...با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ لوهان هیونگ من مهم ترم یا موبایلت...؟!لطفا بهم گوش بده...
لبخندی زد و دستشو زیر چونم کشید:
ـ صد بار گفتم این قسمت از صورتتو بده من...آخه من خیلی ازش خوشم میاد...
خودمو لوس کردم:
ـ لوهان هیونگ...من یه مدته یه مشکلی دارم...
لوهان با تعجب بهم خیره شد:
ـ چه مشکلی؟!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ هیچی ولش کن نگم بهتره...
با لبخند دستاشو دور گردنم انداخت:
ـ سهونا...بگو دیگه...من که اینقدر دوستت دارم...
لبخندی زدم و گفتم:
ـ ولی من دوستت ندارم...
یکم خورد تو ذوقش...با اخم گفت:
ـ چی؟!
با لبخند گفتم:
ـ خب لوهان هیونگ من دوستت ندارم عاشقتم...
چشماش گرد شد:
ـ منحرف بی ظرفیت...میدونستم نمیشه بهت روداد...
با خنده گفتم:
ـ به عنوان هیونگم عاشقتم...مگه مشکلیه؟!
با پوزخند گفت:
ـ پس سرچشمه همه این شایعه ها تویی نه؟!
با حرص گفتم:
ـ اصلا نه عاشقتم نه دوستت دارم...
خندید:
ـ سهونا شوخی کردم...حالا بگو مشکلت چیه؟!
یکهو به طرفش برگشتم:
ـ هیونگ میگم این دخترا خیلی مشکوکن...نمیدونم چرا حس خوبی بهشون ندارم...
لوهان لبخند زد:
ـ به نظر من خیلیم نرمالن...فقط لیدرشون یکم با پسرا مشکل داره...
چشمامو ریز کردم:
ـ مخصوصا لیدرشون....یکم خل میزنه...نکنه میخواد اغفالمون کنه...!؟وااااییی
و با ترس دستمو روی یقه ی لباسم گذاشتم...لوهان با همون مدل همیشگیش خندید:
ـ نه فکرنکنم بخواد اغفالت کنه...آخه اینجور که معلومه از مافراریه...
نفس عمیقی کشیدم:
ـ هوووف هیونگ اگه قانون قتل نبود تا الان ما مرده بودیم...اونم به دست اونا...مطمئنم با ساطور نصفمون میکردن...
لوهان با تعجب و ترس زل زده بود به من...عقی زد و گفت:
ـ از این فیلمای آدم خواری زیاد میبینی؟!
با اخم گفتم:
ـ نه...چطور...؟!
ـ پس تاثیرات اینترنته روی مغزته...کمتر برو اینستا...
با پوزخند گفتم:
ـ لوهان هیونگ این چه حرفیه؟!چه ربطی به نت داره...الان دوست داری من بگم تو کمتر برو ویبو؟!
خندید:
ـ آخه سهون جونم من مثل تو حرف ساطور و نصف کردنه آدما رو نمیزنم...
با خنده گفتم:
ـ حرف شما متینه...
بعدم لپشو محکم کشیدم:
ـ هیونگ نمیخوای بخوابی؟!
لوهان نگاهی به ساعت انداخت:
ـ هنوز شام نخوردیم بعد میگی بخوابیم؟!
پشت سرمو خواروندم:
ـ ببخشید...من الان سوتی دادم...
لوهان خندید:
ـ خواهش میکنم...منم مثل همیشه به کسی نمیگم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم...نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم اما انگار قرار نبود یه لحظه فراموش کنم...اون دختره واقعا که ایول داشت...حالا دیگه قیافش داشت جلوی چشمام رژه میرفت...با حرص چشمامو بهم زدم و سعی کردم یکم آروم بشم...با تقه ای که به در خورد به طرفش برگشتم...تائو درو باز کرد و با لبخند گفت:
ـ کریس شام نداریما...بیا یه چیزی سفارش بده...
با بی حوصلگی از جام بلند شدم و به طرف حال رفتم...بچه ها هرکدوم یه گوشه ولو شده بودن...با حرص گفتم:
ـ ببینم غیر از من آدم نبود زنگ بزنه رستوران...الان همتون مثل خرس تنبل یه گوشه ولو شدید...سوهو؟!
سوهو با بیحالی گفت:
ـ هوم؟!
ـ هومو زهرمار پاشو زنگ بزن رستوران...
سوهو پوفی کشید و بلند شد...با بی حوصلگی گفت:
ـ ما بدبختیم وگرنه نباید یه آشپز داشته باشیم...؟!
با پوزخند گفتم:
ـ نمیخوای که از اون دخترا درخواست کنم برامون غذا بپزن؟!
چانیول فکری کرد و گفت:
ـ نه جون من دیگه حوصله فلفل خوردن ندارم...
با لبخند گفتم:
ـ پس زود باشید از گرسنگی هلاک شدیم...
سرمو برگردوندم و با دیدن لیدر دخترا چشمام گرد شد...سرشو پایین انداخت و رفت تو آشپزخونه اما من زل زده بودم بهش...دستی رو روی شونم احساس کردم....تائو با شیطنت گفت:
ـ کریس جونم داری کجا رو نگاه میکنی؟!
با لبخند به طرفش برگشتم:
ـ ذهنت منحرفه عزیز من...زنگ زدی رستوران؟!
تائو با خنده گفت:
ـ آره ولی فکرکنم این دختره قراره برای ما هم غذا درست کنه...
با حرص گفتم:
ـ من عمرا لب به غذاهاش نمیزنم...
ـ لب نمیزنی ولی دست که میتونی بزنی!؟
ـ خیلی پررویی...
ـ میدونم بابا...
و ازم دور شد...چند ثانیه نگاهمو روش زوم کرد...غرق نگاه کردنش بودم که یکهو به طرفم برگشت و زل زد بهم....سرفه ای کردم و برای فرار ازش رفتم کنار بچه ها و خودمو سرگرم کردم...فکری کرد و غذاهارو چید و برد برای خودشون...زنگ خونه زده شد و رفتم و غذاهای خودمون رو گرفتم و همه شروع کردن به خوردن...
ــــــــــــــــــــــــــ
بعد از خوردن غذا همه به اتاقامون رفتیم...من بعد از یه روز سخت و پرهیجان میخواستم بخوابم...چند ساعتی با گوشیم آهنگ گذاشتم اما خوابم نبرد...چند بار دست به دست شدم اما نتیجه ای نداشت...از روی تختم بلند شدم و از پنجره نگاهی به حیاط انداختم...تاریک تاریک بود... حتما همشون خواب بودن...راستش خیلی از این وضعیت خوشم میومد...بدون اون 12 تا زندگی گلستان بود...گوشیمو توی دستم گرفتم ساعت 11 شب بود...با لبخند گفتم:
ـ خب حالا که پسرا خوابن...هانی جغد خون آشام قراره بره برای خودش توی تاریکی خوش بگذرونه...(این لقبیه که دوستام بهم دادن...)
یکی از لباسامو پوشیدم که کلاهش مثل خفاش بود...آروم در اتاقمو باز کردم...همه خواب بودن...پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم...نگاهی به اطراف انداختم...خونه سوت و کور بود...یه آن با خودم گفتم:
ـ چه ترسناک اگه روح بیاد چی؟!
با این فکر موهای بدنم سیخ شد....لبخندی زدم و گفتم:
ـ چه با نمک میشه...
آروم به طرف یخچال رفتم...درشو باز کردم و سرمو بردم داخل...توی کشو یه سیب بزرگ برداشتم و محکم گازش زدم...صداش فضای خونه رو که سکوت محض بود پر کرد...ریزخندیدم و دهنمو گرفتم تا صدای خندم نیاد...سریع سرمو برگردوندم اما محکم با چیزی برخورد کردم...سرمو بالا گرفتم و با دیدن فردی که روبروم بود چشمام گرد شد...فقط با خودم گفتم:
ـ هانی جیغغغ نزن...خواهش میکنم....
با موهای ژولیده جلوم ایستاده بود درحالیکه هیچی تنش نبود جز یه شلوارک...از شدت ترس نمیتونستم نفس بکشم...توی فاصله ی خیلی کمی از هم قرار داشتیم و من خیلی ترسیده بودم....همونطور چشمام گرد شده بود و بهش خیره شده بودم...با لبخند سرشو نزدیکم آورد...حالا نفساش صورتمو لمس میکرد...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من هیچی نمیگم الان فقط:

حال کنید چه جای خوبی تمومید...نظراتون کمه....عاقا کمه...الان اینو رمزی میکردم خوب بوووود؟!!!

مرررسی از اونایی که نظر میدن...عشقای خودمین شوماها...

حالا سوالا:(میدونم حال ندارید ولی خب ج بدید...)
1.میدونید اون روحه کی بود؟!
2.از 100 به داستانم چند میدی؟!(نگو 100 که میدونم ته دلت نبوده)
3.از کدوم قسمت بیشتر بیشتر خوشت اومد...؟!
4.اگه من برای کنکور غیب بشم شما منتظر داستانم میمونید یا میرید خیانت میکنید بهم؟!(خخخ...)
دیگه هیچی سلامتیتون...عاقا ببخشید من اصلا نمیدونم روز تولد اکسو کیه...شرمنده دیگه...تازه فنشون نشدما ولی خب تازه فهمیدم خیلی میدوستمشون...

خب تا قسمت بعد بووووس با یه عالمه چای حبابی...











آخرین ویرایش: دوشنبه 31 شهریور 1393 12:33 ق.ظ

 
شنبه 30 اردیبهشت 1396 06:54 ب.ظ
It's going to be finish of mine day, however before end I am
reading this impressive paragraph to improve my know-how.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 07:47 ق.ظ
I will right away clutch your rss feed as I can not to find your e-mail subscription hyperlink or
newsletter service. Do you've any? Please permit me recognise so that I may subscribe.

Thanks.
دوشنبه 14 فروردین 1396 07:28 ب.ظ
Hey! This is my 1st comment here so I just wanted
to give a quick shout out and say I truly enjoy reading your articles.
Can you suggest any other blogs/websites/forums that cover the same subjects?
Thank you so much!
جمعه 2 مرداد 1394 02:43 ب.ظ
سلام اونی به داستانت95میدم اونم این که ازدی اوحرفی نزدی وفکرکنم اون روهه هم سهون است ومنتظرت میمونم اگه به خاطرکنکورغیبت بشه
جمعه 4 مهر 1393 09:51 ب.ظ
به داستانت 90 میدم
اگرم خدایی نکرده غیبیدی منتظرت میمونم چون از بین بقیه داستانا داستان تو باحالتره
H♥ney SS501
میسی عزیزم...
چهارشنبه 2 مهر 1393 06:06 ب.ظ
oops
Rasti ghesmate badish ko
H♥ney SS501
میذارم فردا...البته فردا شب...
چهارشنبه 2 مهر 1393 03:18 ب.ظ
age khande sheytanit pesar bod bahash ezdevaj mikardam
H♥ney SS501
میدونم...میسی خخخ
اصلا دست خودم نیست خب....این شکلکه دقیقا یه تعریف از درون منه...
چهارشنبه 2 مهر 1393 12:09 ق.ظ
oni asheghe khandeye sheytanit shodam
H♥ney SS501
خخخ اونی مررررسی نظر لطفته...
سه شنبه 1 مهر 1393 07:21 ب.ظ
عالی بود ممنون
روح=كریس خخخخخ
من وفادارم ولی پلییز غیب یا شهید نشو داسی موخوام
همشو دوس داشتم
ب داسیت 85 تا 90 میدم
دوستت دارم كوماوا
H♥ney SS501
ممنون عزیزم...سارانگ هه
سه شنبه 1 مهر 1393 02:38 ق.ظ
delet nemiad chon ranie khodamiiiiiiiiiiiiii......hahaa..... :d
H♥ney SS501
بعععلللههه...
دوشنبه 31 شهریور 1393 10:29 ب.ظ
خیلی خوشمل بود
داستانت 100 چون حرف نداره از ته دلمه اونم سهون بود گومابو خیانت نمیکنیم
H♥ney SS501
مررررسی عزیزم...
دوشنبه 31 شهریور 1393 08:24 ب.ظ
کریسهههههههههههه؟؟؟
من 99.5 چون واقعا بد جایی تمومش کردی همیشه همین کارو می کنی
من کلا کل کلاشونو خیلی دوست دارم .
شما غیب شو بعد ببین من باهت چی کار می کنم.دروغ گفتم کاری از دستم بر نمیاد هر چند وقت سر می زنم تابالاخره آپش کنی هیییییییییییییییی من چقدر گناه دارم دلت میاد غیبت بزنه آره واقعا دلت میاد اصلا میدونی انتظار چیه اصلا می دونی من چی می کشم
داستان شد جای نظر اونم از نوع هندیش
H♥ney SS501
الهی عزیزم...نه شده 1 بار تو ماه آپ کنم ولی نمیرم...
دوشنبه 31 شهریور 1393 06:33 ب.ظ
وااااااااااااااااااااای من ادامه میخوااااااااااااااام من 98 میدم چون بد جایی تموش كردی و اون روحه هم كریسه من میدونم منتظرم اگه غیب شی خودم میكشنت
H♥ney SS501
نمیدونم گفتم اگه.....
دوشنبه 31 شهریور 1393 04:46 ب.ظ
khob rohe ke luhan nemitone barhe mage na?.....pas ehtemalan sehune
Vaghean hameye ghesmatasho dost dashtamo 100 midam
Oni to jorat nadari gheyb shi....:d
H♥ney SS501
بخدا جرئت دارم ولی دلم نمیاد برم...هستم در خدمتتون...
دوشنبه 31 شهریور 1393 04:43 ب.ظ
خخخخخ ضایع کردی کریس نیست پس سهونه یا لوهان خخخخخخ مدیونی اگه بری عوصش کنی خخخخخ آجی موفق باشی منم برم تا 2 ساعت دیگه داسیم رو آپ میکنم .....
H♥ney SS501
واااای چه عجب...شما اومدی داسیتو آپ کنی....بدو بدو...زودی باش...
دوشنبه 31 شهریور 1393 03:04 ب.ظ
وایی عالی بود عزیزم ....خخخ
خب الان میخوام سوال هارو جواب بدم....بسم ا...
1_ روح؟ نه تو میدونی؟؟؟ خخخخ بابا کریس بوده دیگه...خخخ
2_ من 99 میدم...اون یکی هم که کم کردم بخاطر این بود که غذا شون رو تیز کردی ...خخخ
3_اون قسمت که خوناشام شدی خوشم اومد...خخخ
4_ خخخخ گمشو تو قلط کردی میزاری میری....
H♥ney SS501
میسی عشخم...حالا گفتم اگه...
بابا دیگه تندش نمیکنم خوبه؟!
درضمن اینقر با اطمینان جواب نده به سوالا...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر