تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - یه تابستون!کلی خاطره 10 و11

یه تابستون!کلی خاطره 10 و11

شنبه 18 مرداد 1393 01:17 ب.ظنویسنده : MaEdeH★ GaLaXy FaN

 
راحــــــــــیل عجقم بت پیشنهاد میکنم یه نفس عمیـــــــــــــــــــقی بکشی
اینم از عکس جدیدش!(یه جوری شد!!)
شیما؟!
(ببین چه بووور و خوشکل کشیدمت کثاااافت!!)

قســــمت 10:

مائده:راحیییل؟!
زهرا سرشو از تو مبایلش اورد بیرون و گفت
_مگه اینجا یس؟!

توچشایه مائده و زهرا استرس خاصی بود...هردوتاشون داد زدن:رااااااحیییییل؟؟؟؟
مائده:راحیل وقت شوخی نیس...راااحیل؟؟؟

قطار تند حرکت میکرد..
زهرا درکوپشونو واکرد...کسی اونجا نبود..سوهو وایاسده بود..دستایه شیما و سهون هم تو دست هم بود..فقط لوهان بود که ترسیده بود..من به رو خودم نمیوردم..
لوهان تند دوید سمت دستشوییا((گلاب به روتون!))
_کسی اینجا نیس!
زهرا شروع کرد به گریه کردن..منم دیگه نمیتونستم همینجوری وایسم..سریع دویدم سمت مسئول واگن
_آقا بگید قطار بایستونن..یکی از دوستامون نیس..
_خب شاید جایی قایم شده
(با عصبانیت تمام)_آقااااااا..یه دختر تو این قطار به این بزرگی مرض داره مارو سرکار بذاره؟..نیم ساعته که نیستش..
داد زدم
_د یالاااااااااا
(با کمال خونسردی و پررویی)_من کاری نمیتونم بکنم..
دویدم سمت بچه ها..
مائده و زهرا هردوشون گریه میکردن..لوهان خیلی ترسیده بود..شیما و سهون هم همینجوری با ترس نظاره گر بودن!
سوهو:کررریس...بیا کمک..دستم به این نمیرسه..
مائده:دسته!!!همون دسته قرمزه که تو کوپه هست رو باید بکشیم..
سهون:اگه الکی بکشیم 100 تومن جریممون میکن..
زهرا(با عصبانیت):به درررررررررک..

رفتم تو کوپشون..زود دسته رو کشیدم..قطار سوت کشید و از سرعتش کم کرد...(وایساد)

راحیل:
همه جا تاریک بود..هیچ کس نبود...فقط چراغ نماز خونه روشن بود..تنها کاری که میتونستم بکنم گریه کردن و دعا کردن بود..تو اون تاریکی هیچی معلوم نبود..نه قطاری ازونجا میگذشت و نه آدمی..
جیغ زدم..داد زدم..هیچ کس نبود..
_مــــــــــــــائده..زهـــــــــــرااا؟؟؟؟؟ماماااااااااااااااان...کممممککک..

حنجره م می سوخت..فک کردم شاید آخر زندگیم باشه..با موبایلم شماره میگرفتم
_اه لعنتیییییی...آنتن نمیده..
خدااااااااااا...همونطور گریه میکردم...
نور یه چراغ قوه معلوم شد...یه احساس خوبی بود..کسی داشت میومد!؟داد زدم
_ک..کسی اونجاس؟؟


قسمــــت 11:

قطار(زهرا):
قطار یواش یواش داش وایمیساد..همه استرس داشت..حتی شیما!!مائده زود رف که به مسئول بگه در واگنو باز کنه..
_نمیشه...باید از رئیس قطار دستور بگیرم..
کریس رفت سمت مسئول
_وا میکنی یا بگم همون رئیس از قطار پرتت کنه بیرون ؟

اون پسره هم رفت سمتشون..سهون نه..اون لخته هم نه..اه..اسمشو نمیدونستم..پسر لخته داد زد:
_لوهان..وایسا منم بیام..
سهون:سوهو..مطمئنی حالا اون جا مونده؟؟
سوهو:اگ جا نمونده بود که الان این وضعو نداشتیم..

پس لوهان و سوهو!!
سهون دست شیما رو گرفت..داشتن میرفتن سمت در..
زهرا:بهتره شما دوتا همین جا بمونید و مراقب کوپه هامون باشید..ما خودمون راحیلو میاریم..

سهون وشیما به همدیگه نگا کردن و قبل ازینکه چیزی بگن رفتم پیش بقیه..دست مائده رو گرفتم  و زود رفتیم پایین..خواستیم بدویم که دستمو یکی کشید...
_بهتره ما بریم جلو..تاریکه و خطرناک..واسه شما!!

سوهو بود..دستمو که گرفت دلم ریخت!!چقد داغ بود!!
مائده:دوستمونه..خطر مطر هم حالیم نی..ینی توقع داری را بریم؟!...زری بدووو
باز خواستیم بریم که..
کریس:سوهو راس میگه..تاریکه..بذار ما بریم جلو..

به حرفشون گوش نکردیم و دویدیم...نمیدونستم چقد تا اونجا ارهه..فقط مسئوله گفته بود شاید 1 کیلومتر!بیشتر به نظر میرسید!!
واقعا تاریک بود..ولی لوهان 3 تا چراغ قوه دستش بود..یکی دست خودش..یکیشو داد به من..اون یکیو هم داد دست سوهو ..

کریس:فک کنم نور میبینم..
شیما:شاید نو همون ایستگاهه..
سهون:نور نمازخونه!!

من و مائده یه لبخندی زدیم..
داد زدم:راحییییییییل؟!
مائده:راحیل زنده ای؟؟؟

تو بهت و حیرت داشتیم به هم نگا میکردیم که صدا اومد(بلند):
_میخای بمیرم بی شعووووور؟؟؟؟؟؟؟؟مائده؟؟زهراااا؟؟؟

اینو که شنیدم زدم زیر گریه . دستامو گذاشتم رو زانوام و خم شدم..همون جا وایسادم..

راحیل:
دیدم دو نفر دارن سمتم می دون و جلوتر از همن..مطمئن بودیم مائده و زهران..
بی هوا چشامو بستم و سمتشون دویدم...یهو خودمو تو بغل یکی دیدم..چشامو بسته بودم..بی شک یا مائده بود یا زهرا..ولی چقد آرامش بخش بود بعد اون همه استرس..
چشامو وا کردم..مائده رو دیدم که نفس نفس میزنه..زهرا آروم داشت میومد سمتش...
پس..پس این کی بود؟!




نــــــــــــــــــــظـــــــــــــرتون؟!

آخرین ویرایش: شنبه 18 مرداد 1393 01:18 ب.ظ

 
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:28 ق.ظ
If you are going for finest contents like myself, only
pay a quick visit this web page all the time because it offers feature contents, thanks
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:30 ق.ظ
Incredible points. Outstanding arguments. Keep up the amazing effort.
پنجشنبه 20 شهریور 1393 12:13 ب.ظ
MaEdeH★ GaLaXy FaN
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر