تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - red love

red love

چهارشنبه 12 شهریور 1393 02:11 ب.ظنویسنده : vrene♥lover

 
خب قسمت اول
خلاصه ی داستان:
سهون پسری 20 ساله و جوی 18 ساله بود و جوی سال اولی بود که به کالج میرفت و سهون دوسالی بود اونجا بود همراه دوستش کای


صب روز اولی که جوی قرار بود که به کالج میرفت یه خورده استرس اضطراب و استرس داشت
هر جور بود خودشو اماده کرد وبه کالج رفت
و خودش رو  دم کالج دید وهمونجا خشکش زد
..............................................................
سهون داشت با گوشیش حرف میزد و حواسش به جلوش  نبود و با جوی برخورد کرد وکیف جوی از دستش افتاد
.....
جوی با تعجب به پشتش برگشت و سهون رو دید
سهون:واقعا معذرت میخام ببخشید
جوی:نه.اشکالی نداره من نباید میاستادم
سهون:ببخشید من عجله دارم باید برم واقعا معذرت میخام

........
جوی کیفش رو بلند کرد وبه مسیری که سهون رفت نگاه کرد ونیشخندی زد

بعد از یک ساعت که کلاس سهون تمام شد باز مشغول ور رفتن با موبایلش
کای:بابا بسته..کور میشیا
سهون:تو نگران من نباش
کای:به درک
سهون نگاهی از ناراحتی حرف کای به سمتش کرد
کای وسهون تو حیاط کالج نشسته بودن
کلاس جوی هم تموم شد و اونم اومد تو حیاط کالج
 ...........................
کای:سهون.این دخنره رو جدیده؟
سهون همونطور که نگاش به موبایلش بود گفت کدوم؟
کای:خب وقتی نگاه نمیکنی چجور نشونت بدم؟
سهون:بیا.حالا بگو
کای دستش رو به سمت جوی بلند کرد ونشون سهون داد



آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 شهریور 1393 02:27 ب.ظ

 
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:20 ب.ظ
Hi there, everything is going perfectly here and
ofcourse every one is sharing information, that's really good, keep up writing.
جمعه 13 مرداد 1396 11:01 ب.ظ
Quality articles is the crucial to interest the users to visit the website, that's what this site is
providing.
جمعه 14 شهریور 1393 06:22 ق.ظ
سلام عزیزم
عالى بود
vrene♥lover
پنجشنبه 13 شهریور 1393 10:12 ق.ظ
خیلی خوشگله.حتما ادامش بده.ولی داستان قبلب چی.اخر ندار؟؟؟؟؟؟؟؟؟
vrene♥lover
چرا.میذارمش گلم
چهارشنبه 12 شهریور 1393 11:50 ب.ظ
wow سهون!!! جوی!!! من میگم این سهون معتاد موبایله شمامیگید نه خخ ... عالی بوت
چهارشنبه 12 شهریور 1393 10:25 ب.ظ
قشنگ بود فقط داستانای قبلی چی میشن ؟ اونارو ادامه نمیدی ؟
چهارشنبه 12 شهریور 1393 08:46 ب.ظ
اممم باید جالب باشه...ولی زهرا جون اون كای لو رو چكار میكنی؟!اونو ادامه نمیدی؟!
چهارشنبه 12 شهریور 1393 06:32 ب.ظ
خوووبه..ولی خیلی زود همو دیدن!!!!!!! واینکه سهون خورد به جوی یکم کلیشه ایه..میدونی!!!؟؟؟ولی منتظر بقیه شم...طول بده یکم آشناییشونو..اوکی؟؟؟
چهارشنبه 12 شهریور 1393 06:01 ب.ظ
سلام زهرا خانم چطوری؟به به داستان جدید باید جالب باشه.منتظر بقیش هستم
چهارشنبه 12 شهریور 1393 04:53 ب.ظ
چهارشنبه 12 شهریور 1393 04:38 ب.ظ
ایووووووووول اجی
چهارشنبه 12 شهریور 1393 04:23 ب.ظ
سلام زهرا هنوز نخوندش دارم میرم خونه خالم وقتی برگشتم حتما میخومنم عزیزم دلم برات تنگیده بود خوبی؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر