تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - وقتی اکسو میره سر کار 34

وقتی اکسو میره سر کار 34

یکشنبه 9 شهریور 1393 08:52 ب.ظنویسنده : mariya kai xo

 
سلام برو بکس ببخشید دیر شد عکسم ندارم خخخخخ بیاین ادامه..................

زهرا:

_ اه گفتی شیمی یاد مدرسه  افتادم.....نچ نچ نچ.....

 فاطمه:_ عه عه خودش زنگ زد نفسم.....

مائده چپ چپ به فاطمه نگاه کرد و گفت:_ گمشو از جلو چشم تا خفت نکردم.....

فاطمه هم برای این که کفر مائده رو در بیاره گوشی رو برداشت و گفت:

_ جونم عشقم.....قوربونت خوبی؟؟؟؟

ماریا:_ اووووق.....ههههههه

زهرا :_ هرکی ندونه یه جروی میگی انگاری من و لوهان دیشب اینجاداشتیم......

ماریا:_داشتید چی؟

هانی:_ منحرف های ....خر......

ستاره با تعجب رو کرد به هانی و گفت:_ عهههه تو حرف زدنم بلدی؟؟؟؟

زهرا:_ با دختر عمه م درست بحرف....

 فاطمه گوشیش رو قط کرد و رو کرد به بقیه و گفت:_ من دارم میرم پیش سوهو کسی میاد.....

هانیه:_ روانی اخه ما با سوهو چی کار داریم؟؟؟؟

فاطمه :_نابغه  منم دارم میرم پیششون کی میاد....

صبا:_پیش کی....؟؟؟

ماریا:

_منم باهات میام .....خدایا خدایا این جمعیت رو شفا بده....

شیما:_ آمین....

فاطمه :_ دیگه کی میاد.....

صبا:_ منم دلم برا چن تنگیده.....

ستاره:_ راستی .....تو دیشب با یارو توی یه اتاق چی کار میکردید....

صبا:_ چن گفته به کسی نگم.....

هانی :_ نچ نچ نچ.....

مائده:_ چرا نچ نچ نچ.....

هانی:_ همه پریدن تو موندی......

مائده:_ نیست تو الان اوج گرفتی .....

هانی :_ منم دارم بر خودم......

ماریا:_ اره هانی یارو رو روانی کرده با کله رفت تو ستون.....خخخخخخخ

شیما:_ کی؟؟؟

زهرا خیلی جدی رو کرد به شیما و گفت:_ بکهیون....

شیما یه نگاه به دور و ورش انداخت و زد زیر گریه و گفت:_ میدونستم خیلی نا مرده......

ماریا:_ دوروغ میگه...بد جنس.....

شیما:_ پس کی رفته تو ستون.....؟؟؟؟

ماریا:_ لی.....

بقیه:91274874836jhghhhhhhoooooooommm4  4  4m4m

فاطمه:_ میاین بریم یانه؟؟؟؟

همه شون از جاشون بلند شدن بجز مائده....

هانی:_ مائده تو نمیای؟؟

مائده:_نچ میخوام فوتبال ببینم....

ماریا:_کره خر فوتبال کیلویی چنده پینوکیو ...ساعت یک ظهر کدوم خری فوتبال بازی میکنه که تو ببینی؟؟؟

مائده کم آورد و گفت:_ اه اصلا دوس ندارم قیافه یارو الدنگ رو ببینم مشکلی دارید؟؟؟؟

ماریا :_اها بخاطر دیشب روت نمیشه هان؟؟؟؟ خخخخ باشه آجی .....بمون....کسی در زد درو باز نکنیا....خخخخخخ

مائده :_ کوفت...گم شو برو حالت رو ندارم......

از دید مائده:

همه شون پاشدن رفتن....من تنهایی نشسته بودم ....دو دیقه نشده بود که دیگه حوصلم داشت جوش میومد پاشدم سوئییت رو جمع و جور کنم....اول از اتاقا شروع کردم....اتاقی که دیشب خودمون خوابیده بودیم رو تمیز کردم...رفتم توی اتاق ی که پسرا خوا بیده بودن رو تمیز کنم که دیدم یه جفت جوراب  مشکی مردونه وسط اتاق افتاده......اه خدا میدونه مال کدومشونه....ایششش ....چقد کثیفه ...بومیده ....اووووق.....

************

از دید کریس:

سوهو در سوئییت رو باز کرد و این دخترا دوباره اومدن....یه نیش خند زدم و با خودم گفتم حتما مائده هم هست و بازم میتونم اذیتش کنم ......ولی نه همراهشون نبود....یه دختره جدید همراهشون بود....به گفته دی.او همونی بود که لی به خاطرش رفته بود تو ستون...ههههه ای بابا خودمم که امروز رفتم توی شیشه.....وللش...نچ نچ نچ چقد من کم آوردم.....یه 5 دیقه ایی از او مدن دخترا میگذشت....با خودم گفتم حتما حالا حالا ها میاد ولی نیومد....داشت اعصابم خورد میشد.....که سوهو از فاطمه پرسید اون یکی دوستتون کجاست .....اونم گفت حالش زیاد خوش نبود موند توی سوییت....تو این فکر بودم که چه جوری بکشونمش انجا که یه فکر شیطانی به سرم زد....یادم اومد امروز صبح جوراب میشکی های تائو رو که ازش قرض گرفته بود رو یادم رفت از توی سوئیت دخترا بیارم....بدون این که چیزی بگم از جام بلند شدم و رفتم رفتم طرف درب ورودی.....

چن:

_ هی کریس کوجا؟؟؟؟

گفتم:

_ میام....میام.....

پشت در سوئیت دخترا وایستاده بودم و نمیدونستم چرا  و چی من و تا اینجا کشونده ....یه لحظه پشیمون شدم و اومدم بر گردم ....ولی نتونستم که بر گردم......زنگ در رو زدم......

*******************

مائده:جورابارو انداختم توی دستشور دستشویی شیر آب رو باز کردم که بشورمشون که صدای در رو شنیدم .... از دستشویی اومدم بیرون گفتم کیه ولی کسی جواب نداد ...یاد حرف ماری افتادم و ناخوداگاه خندم گرفت و با خودم گفتم حتما از رستوران پایین برامون غذا آوردن......آخه دیگه کی میتونست باشه ....در رو باز کردم..... .....یا ابولفضل..... این دیگه کجا بود........خیلی عادی گفتم:

_ مشکلی پیش اومده ........

یه نگاه بد بهم انداخت و  بعد بهم نیش خند زد و دستش رو گذاشت روی در و هلش داد و اومد داخل و درو بست ....داشتم از ترس میمردم.... با اخم گفتم:

_ چته چرا اینجوری میکنی؟؟؟؟اه.... چرا در و بستی ...برو بیرون .........

در حالی که دستاش توی جیبش بود میومد طرفم.....منم میرفتم عقب......تا اونجایی که خوردم به اوپن اشپز خونه ......سرش رو آروم آروم به سرم نزدیک کرد خوشکم زده بود.....نمی تونسم حرکت کنم .........

_ نیا جلو وگرنه داد میزنم.....

_ خب چرا نمی زنی؟؟؟؟؟

دیگه اونقد بهم نزدیک شده بود که نمیتونستم حرف بزنم......با دستام هلش دادم عقب .....و داشتم نفس نفس میزدم از ترس ......گفتم:

_چیکار داری میکنی روانی......گفتم گمشو برو بیرون.....من از تو نمیترسم.....

داشتم مث سگ دوروغ میگفتم.....

_ آره دیدم..........جورابام  کجاست.....

_ جورابای بوگندو مال تو بود ایشششش.....

_ کجاست؟؟؟

_ انداختمشون تو خیابون.....

_ اونوقت چرا؟؟؟؟

_ چون بو میداد......الان راحت شدی حالا برو......

داشتم بهش دوروغ میگفتم......ولی هر بهونه ایی رو پیش میاوردم تا بره.......

دوباره اومد و داشت بهم نزدیک میشد که بهش گفتم :

_ باشه باشه.....ننداختمشون دور......

_کجاست؟؟؟

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

_ چون خیلی بو میداد داشتم میشستمشون که  تو اومدی......

یه قدم ازم دور تر شد و گفت:

_ خیله خوب برو بشورش بیارشون بده بهم....

_ مگه من نوکرتم....

_ تو که داشتی میشستیشون خب برو بشورش .......

_ نمیخوام ...خودت برو بشور......

_ میری یا .....

_ یا چی ؟؟؟ چرا تحدید میکنی ؟؟؟ جورابای خودته پس خودتم برو بشور....

_ ماله تائو ه....

_ پس هانیه بشوره به من چه......

یکم مکث کرد و با حالت مضلومانه ای که من رو یاد گربه شرک انداخت گفت:

_ میشه برام بشوریش ....آخه بهش نیاز دارم.....

یه لبخند بهش زدم و اونم یه لبخند قشنگ بهم تحویل  دادو منم نامردی نکردم و گفتم:

_ نع......

بعدم زدم زیر خنده.....

_ پس اگه نمیشوری برو بیار خودم میشورمشون.....

_ توی دستشور دستشوییه.....خودت برو برش دار....

رفت توی دست شویی و  یه نگاه به جورابا انداخت و گفت :

_اینا که خیسن......

_ کسی بهت کمک کرد یا خودت فهمیدی؟؟؟

_ مائده اذیتم نکن بیا بشورشون.....

وقتی گفت مائده دلم لرزید......بی اختیار رفت طرف دستشویی و آستینام رو زدم بالا و جورابا رو داشتم میشستم.....اونم پشت سرم وایستاده بودو داشت نگاه میکرد ....داشتم جورابا رو آب میکشیدم که دستاش رو دور کمرم حلقه کرد......سرم رو آوردم بالا از توی اینه بهش نگاه کردم  .....بهم یه لبخند خوشگل زد....خیلی دوست داشتنی بود......داشتم با تعجب از توی آینه نگاهش میکردم که  گفت:

_ چرا بهم لبخند نمیزنی.......

_ میشه دیگه اینجوری نکنی؟؟؟؟

_ چه جوری ؟؟؟

_ همین کاری که الن داری میکنی.....

دستاش رو از دور کمرم باز کرد و گفت:

_ میشه بپرسم چرا؟؟؟؟

_ چون ....چون دوست ندارم دست هر کس و نا کسی بهم بخوره.......

جورابا رو دادم دستش و اومدم طرف مبل و گفتم:

_ الان دیگه میشه بری؟؟؟؟

کریس اومد طرفم و گفت:

_ ببخشید بخاطر دیروز، دیشب،الان....که اذیتت کردم......

_ خوبه خودتم میدونی مردم آذاری......

_ مائده .....

_ تو چقد پر رویی باید صدام کنی مائده خانم....

یه نیش خند زد و گفت:_مائده جون.....

 _ پسره از خود راضی یه کلام .....دیگه اصلا دوس ندارم صدام کنی....الانم برو....

_ الان منو بخشیدی؟؟؟؟

_نع ....همون جور که توی جمع منو ضایع میکنی همون جورم عذر خواهی میکنی....

یه ابرو براش بالا انداختم .......خشکش زده بود....حتما دیگه پسر به این مغروری براش سخته که جلو جمع از یه دختر عذر خواهی کنه.....ولی تلافی دیشب رو هر جور شده سرش در میارم.......

_دختره لج باز .....اه.....

رفت طرف در و در و باز کرد ولی نرفت...همونجا وایستاده بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد رفتم جلو تر ببینم چشه....

 

 


آخرین ویرایش: یکشنبه 9 شهریور 1393 08:56 ب.ظ

 
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:55 ق.ظ
I think the admin of this web site is really working hard for
his web page, for the reason that here every material is quality based information.
دوشنبه 5 تیر 1396 04:01 ق.ظ
Inspiring quest there. What happened after? Thanks!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 02:52 ق.ظ
For newest information you have to visit world wide web and on internet I found this web site as a most
excellent web site for latest updates.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 02:19 ب.ظ
My brother suggested I might like this blog.
He was totally right. This post actually made my day.
You cann't imagine just how much time I had spent for this info!
Thanks!
سه شنبه 11 شهریور 1393 11:08 ب.ظ
چی میشهههههههههههه؟
بقیه اشو میخوووووووام
mariya kai xo
گربه از سگ جلو میشه خخخخخخخخخ الان میزارم ....شرمنده نت نداشتم....
دوشنبه 10 شهریور 1393 02:15 ب.ظ
آخی کریس دچار بحران شخصیتی شده تو داستانا چون کریس اینقد با احساس نبود .شایدم آب و هوای اینجا بهش نمیسازه ولی عالی بود مرسی.چه جای حساسی هم تمام شد
mariya kai xo
خخخخخخ هار هار هار ....من خیلی بدم
دوشنبه 10 شهریور 1393 01:24 ب.ظ
آآآآآآخییییییییییچ معصوووم..ماری عاشقتمممقراره چی بشه!؟؟
mariya kai xo
چیز خاصی نی ....خخخخخخ منم دوست دارم
دوشنبه 10 شهریور 1393 01:41 ق.ظ
mariiiii khodamam halam bad shod ba in harf zadanam
mercccccc faghat zoooooood bear aji
mariya kai xo
آجی شرمنده نت ندوشتم خخخخخخخ
یکشنبه 9 شهریور 1393 11:46 ب.ظ
ماریاااااااااااا این قسمت فرق داشت کریس خان عاشق شده عزیزم خیلی خوب بود مائده در حال شستن جورابای تائو برای کریس دیدین داره به به چه دختر خوبییی ممنون ماریا عالی بود خسته نباشی بوووووووووسسسسسسسسسسس
mariya kai xo
قوربوت عزیزم توهم دختر خوبی هستی خخخخ
یکشنبه 9 شهریور 1393 10:56 ب.ظ
واااا تموم؟!تازه داشتم كیف میكردم خووو...اوخی الهی كریس...من مطمئنم یه اتفاق خطرناك تو راهه...
مرررسی عاووولی بودش...ادامه ادامه...
mariya kai xo
بوشه خخخخخخخخ.....
یکشنبه 9 شهریور 1393 10:56 ب.ظ
واااا تموم؟!تازه داشتم كیف میكردم خووو...اوخی الهی كریس...من مطمئنم یه اتفاق خطرناك تو راهه...
مرررسی عاووولی بودش...ادامه ادامه...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر