تبلیغات
(̲̅E̲̅)(̲̅x̲̅)(̲̅o̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅a̲̅)(̲̅n̲̅) (̲̅F̲̅)(̲̅i̲̅)(̲̅c̲̅) - وقتی اکسو میره سر کار 33

وقتی اکسو میره سر کار 33

جمعه 7 شهریور 1393 09:06 ب.ظنویسنده : mariya kai xo

 
سلام بچه ها بخدا ببخشید....قرار بود یه قسمت دیگه هم بذارم ولی متاسفانه نتم تموم شد و تا الان بهش دسترسی نداشتم ....حالا بیاین ادامه.....ممنونم دوستان گلم.....

ساعت نزدیکای 10بود که همه پسرا از حرم برگشتن و رفتن بازار...( آره دیگه تو بازار مارو با خودشون نمیبرن.....)

کریس:_ میخوام یه قلیون بخرم.....

کای :_ مادرت میدونه........خخخخخخخخ

کریس یه اخم به کای کرد و گفت:_ فوضولی نکن....

 کای :_بکنم چی میشه.....

چنیول که پشت سرشون بود اومد خودش رو رسوند به کریس و کای و گفت:کای میخوای ب.ک////ن..ی؟؟؟؟( بی ادب)

کای:_ بیشعور خر.....هههههههه

از دید سهون:

_ داشتیم از جلو مغازه موبایل فروشی رد میشدیم که لوهان گفت:_بیا بریم یه قاب برا گوشیم بگیرم....

چنیول:_ صب کنید منم بیام برا علیرضا مون یه گوشی بگیرم.....

 بکهیون :_ منم بیام؟

چنیول:بیا....

چهار تایی وارد مغازه شدیم.....چنیول برا برادرش یه گوشی مدل اس 5 گرفت و لوهان  هم یه قاب برا گوشیش گرفت و اومدیم از مغازه بیایم بیرون که دیدیم کریس داره میاد طرف مغازه......

شترررررررررررررق.......( هار هار هار هار)

کریس با کله رفت تو در شیشه ایی ..... وایی خدا چقد  لحظه خنده داریی برا ما بود و چقد لحظه بدی برا کریس......خخخخخخ

هیچی دیگه کریس اصلا وارد مغازه نشد و ما هم به روی خودمون نیاوردیم که این باماست.....و فقط میخندیدیم....

کریس دستش رو گذاشت رو پیشونیش و بر گشت رفت.....فک کنم دردش گرفته بود......

*****************

از دید مائده :از توی آشپز خونه سوییت اومدم بیرون........البته سوئیت های دیگه به اندازه سوییت ما بزرگ نبود .....آخه اینو فک کنم یه جورایی برا افراد VIP  درستش کرده بودن هههه الان ماکه خیلی VIP  هستیم هههه رفتم طرف بقیه که روی مبل نشسته بودن.....

_ ای بیشعورا پفک از کجا آوردین به من ندادین؟؟؟؟

صبا:

_وای وای حالا چرا گریه میکنی خب بیا بخور.....

ماریا :

_ ن تو خوبت نیست برو کنار......

با تعجب گفتم :

_ چرا؟؟؟؟؟

ماریا :

_ رو وضعیت قرمزی دیگه.......خخخخخخخخخخخخ

این دیگه از کجا فهمیده....

ماریا دوباره گفت:

_ نگو دیشب با کریس دعوا نمی کردی.....حالا چرا انقد ترسیدی ....بیا بشین...نترس من به همه شون تعریف کردم دیشب چی شنیدم....خخخخخخخ

همه شون زدن زیر خنده و منم که خیلی عصبانی بودم گفتم:

_ ماریه زبون نفهم ....نخود تو دهنت خیس نمی خوره هان؟؟؟؟

ماریا:

_ نچ.......راستی  زری میدونستی هانی تا یه ساعت دیگه میرسه مشهد.....

زهرا:

_ بگو جون زری؟؟؟؟

ماریا :

_جون زری.......خخخخخخ

ستاره:

_ هانی کیه دیگه....

زهرا:

_ پسر عممه......

ستاره:08676768686768768686.....خوشگله؟؟؟؟

صبا:

_ هانی که اسم دختره که....

زهرا:

_ آره میخواستم نشون بدم چقد زود باوره....

ستاره :

_ گوسفند....شکست عشقی خوردم......

ماریا:

_ دختر عممه....

فاطمه:

_ وقتی میگید عمه اشک تو چشمام جمع میشه...عمه بودن خیلی بده .....خدا میدونه در آینده چقد میخوان بهم فحش بدن......نچ نچ نچ

***********************

لی:

تقریبا ساعت 1 بود که بر گشتیم توی هتل.....یه دختره روی مبل مهمون نشسته بود و ماریا هم رو به روش نشسته بود و سرش تو گوشیش بود.....داشتم زیر چشمی دختره رو میپاییدم که با سر رفتم تو ستون وسط هتل......(وایی خودایا ....خودایا....توبه.....خخخخخخخخخ)

دی.او:

_کم تر چش چرونیکنی به هیجا نمی کوبونه( منظور همون بر نمی خوره)......

لی:ایشششش لعنتی سرم پوکید.....

هانی: چه شه این.....

ماریا:هوشششششششش اینا همونان که بهت گفتم....

هانی :آهانننن .....

از جاش پاشد و رفت طرف لی و گفت: خوبی؟

لی:000000000000*4........

از دید لی:

_وایی چرا من اینجوری شدم.....اه چرا حالا تو این وضعیت قلبم تند تند میزنه......شاید به خاطر اینه که سرم خورده توی دیوار.......هرچی که هست خدا کنه فقط به خاطر این دختر نباشه ......توی این افکار بودم که صدای اون من و از توی افکارم کشیدبیرون... وگفت:میخوایی برات آب بیارم.....

به سختی خودم رو پیدا کردم و با یه لبخند ملیح گفتم:نه .....نه ..... من خوبم....ممنون....

هانی:اها باشه......

برگشت و رفت و دوبار نشست سر جاش.....بدون این که چیزی بگم از پله ها رفتم بالا.....

شیومین:

_ هووووی لی کجا میری ....بیا آسانسور که هست......

چن:

_الان داغونه....ولش کن کلش خورده تو دیوار هیچی حالیش نیس.....ههههه

***************

ماریا با هانی وارد سوییت شون  شدن...

ماریا هانی رو با دخترا آشنا کرد و بعد رو کرد به مائده گفت:

_ امروزم میخوایی تخم مرغ بدیمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مائده :

_میتونم .....پس تخم مرغ میپزم.......

زهرا :

_ به بابا گفتم از رستوران هتل برا مون غذا بیارن......

هانیه:

_ ایول.............

فاطمه:

_من برم یه زنگ به عشخم بزنم.......

مائده:

_ ایییشششششششششششش چندش....برو ....برو.... جلو چشم نباش.....

فاطمه:

_ این ماری که چندش تره .....دیشب رو یادتون رفته......تازه من چی دیدم.......

مائده با ذوق گفت:

_بگو جون مائده ...... حالاچی دیدی؟؟؟؟؟

فاطمه:

_ د نه دیگه شایدم یه روزی ماری مچ من و با سوهو بگیره.....اونوخ من چه گورم رو بکنم....

ماریا رو کرد به فاطمه و با حالت التماس گفت:

_ بگو جون سوهو ما رو دیدی؟؟؟؟؟

فاطمه:

_ نابغه اگه من ندیده بودمم تو الان خودت رو لو دادی..........

ماریا:

_ تو خیلی موزمار هستیا....اگه اینا در نزده بودن تو تا آخرش رو میدیدی دیگه؟؟؟هان؟؟؟

فاطمه :
_ مگه جز بوس دیگه چیکار میخواستید بکنید ؟؟؟.....که من فقط یکیش رو دیدم که اونم زیاد چیز خاصی نبود......

مائده زد زیر خنده و گفت:

_ ماری خوشم میاد اینم مث خودته .....همش لو میده.....

ماری:

_ خیلی لوسی بذار یه جا مچت رو با سوهو بگیرم ......صبر بکن....آره ....من رو لو میدی...

فاطمه:

_ به خدا نمی خواستم بگم که صورتت رو بوس کرده....از دهنم پرید....

ماریا با خنده گفت:

_ ای تو رو حت .....چرا دیگه جاش رو میگی؟؟؟؟(راسی فاطمه من صبح شاید بیام رفسنجون...خخخخخ)

مائده:

_ هاهاهاهاهاها.....

فاطمه اومد دوباره یه چیزی بگه ه ماریا گفت:

_ نه نه تو یکی دیگه هیچی نگو که الان امکانش هست جفت پا بیام تو صورتت...خخخخخخ

شیما:

_ مگه تو خری؟؟؟؟؟

هانی:

_دور از جون.....

ماریا:_ خر خرد مند است ای......چی بود بقیش؟؟؟؟ وللش یادم نیست....بالاخره دل به دل راه داره شیمی......( از مائده یاد گرفتم شیمی رو خخخخخخخ ببخشید شیما جون)

زهرا:

_ اه گفتی شیمی یاد مدرسه  افتادم.....نچ نچ نچ.....

 



آخرین ویرایش: جمعه 7 شهریور 1393 09:09 ب.ظ

 
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:29 ب.ظ
Hi there, just became alert to your blog through Google, and found that it is truly informative.

I am going to watch out for brussels. I will appreciate if you continue this in future.
Many people will be benefited from your writing. Cheers!
جمعه 25 فروردین 1396 06:21 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog and was
curious what all is required to get setup? I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very internet smart so I'm not 100% positive.
Any tips or advice would be greatly appreciated.
Cheers
جمعه 11 فروردین 1396 12:21 ب.ظ
Hey there just wanted to give you a quick heads up. The words in your post seem to be running off
the screen in Chrome. I'm not sure if this is a format issue or
something to do with browser compatibility but I figured
I'd post to let you know. The design look great though!
Hope you get the problem resolved soon. Thanks
چهارشنبه 12 شهریور 1393 12:29 ق.ظ
ماریا باز غیبت زد کوشیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قسمت بعدی رو کی می زاریییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
mariya kai xo
آجی الان میزارم ...شرمنده....
سه شنبه 11 شهریور 1393 11:00 ب.ظ
خخخخخخخ اجی همه بهم میگن شیمب كوماوا عالی بود
فقط در اخرش نقش داشتم خوبه
mariya kai xo
خخخخ اجی قوربونت بره خخخخخخخخخ
شنبه 8 شهریور 1393 09:23 ب.ظ
وای اونی كریس رفته تو خط خلاف...چانی هم عجقولك عین خودم منحرفه...لی چه مظلومه اوخی رفت تو ستون...مباركمون باشه...خخخ
راستی اونی من ادامه موخوام...زووود
mariya kai xo
خخ بوشه بوشه آجی
شنبه 8 شهریور 1393 02:04 ق.ظ
واااااای مردم بس که خندیدم .عالی بود مرسی .میگم اینا حرم میرن ،نماز میخونن ، قلیون هم میکشن ایران چقد زود روشون تاثیر گذاشته
mariya kai xo
خخخخخخخ آی گفتی.. ... واقعا حرفت لایک داشت ایول
شنبه 8 شهریور 1393 01:11 ق.ظ
خخخخخخ ماری گند زدیم آبم قطه
طفلی کریس بچه آب شد از خجالت
لیییی تودیگه چرااااا خخخخخ عالی بود آدرس بدم بیای خونمون
خخخخخ بیای دیگه راه برگشتی نی
mariya kai xo
خخخخخخخخ روانییییییییییی .....من دارم میرم از مانتو سالار فرم مدرسه م رو بگیرم ...خخخخخ تا وقتی عمه م با خالم رفسنجونن چرا مزاحم شما شیم عزیزم؟؟؟
جمعه 7 شهریور 1393 11:20 ب.ظ
ماریااااااااااااا عالی بود کلی خندیدم کریسسسسسسسسسس عزیزم لی هم که رفت تو ستون الهی تفلی ها .خخخخخخخخ عالی بود تیکه های لو دادن فاطمه خودتم که بی نظیر بودن
mariya kai xo
خخخخخخخخخخ قوربونت....دلم برا لی سوخت.....خخخخ فدایی داری.....
جمعه 7 شهریور 1393 10:53 ب.ظ
وواااای ما ی بار تو بازار بودیم یه مردی با کلهه پپپپققق رف تو در..جات خااالی همه مردم پهن زمین بودن..اینقد خندیدممم بش که خدا میدونه..خودش ببخشه!!حالا کیریس هم همینجوووررر
شیمییی
mariya kai xo
ماهم یه بار تو رستوران بودیم مرده داشت میومد تو رستوران خورد تو شیشه....خخخخ رستوران کپ زمین شده بود....حتی میز صندلی ها هم میخندیدن.....غغغغ کریییییسسسس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر